من یه داداش۱۲ ساله دارم همهی زندگیمه
دیروز زنگ زد که آبجی دلم برات تنگ شده بیا دنبالم بیام خونتون
همیشه میارمش یکی دوروز پیشمون میمونه باز میبرمش خونه
همسرمم خیلیییی دوسش داره
وقتی میاد باهم پی اس بازی میکنیم فیلم میبینیم خوراکی میخوریم
دیروز که زنگ زد نگفت پسرخالم از کاشان اومده خونهی مامانم(خالم داره جدا میشه یه پسر ۱۴ ساله داره هی شوتش میکنن اینور اونور) وگرنه نمیرفتم چون خوشم نمیاد بیاد خونم بالاخره میگم همسرم شاید خوشش نیاد پسرخالمم بیاد چند شب بمونه اینجا درسته بچس ولی ازیناس که هرچی هرجا اتفاق بیفته به همه میگه در حالی چه داداشم اصلا اینجوری نیست
سرتونو درد نیارم خلاصه دیروز رفتم تو رو دروایسی و بخاطر اصرار داداشم اوردمشون
باهم بازی کردن و براشون خوراکی خریدم و کلی گفتن خندیدن موقع خوابیدن جای پسرارو انداختم تو اون یکی اتاق خوابمون یه تخت تکی اونجاس گفتم شما دوتا اینجا بخوابید
پسرخالم گفت من رو تخت میخوابم داداشمم گفت باشه
نصفه شب رفتم آب بخورم دیدم در اتاق بستس گفتم لابد خوابیدن دیگه
هیچی صب شدو اینا دیدم پسرخالم رفته حموم بدون اینکه بگه و اینا
از داداشم پرسیدم طاها ابوالفضل خونتون حموم نکرده بود گفت چرا دیروز صبح همینکه بیدار شد رفت حموم
گفتم باشه جیگره ابجی
صبحانه اوردمو بچهها خوردن و چون داداشم ظهر کلاس زبان داشت برداشتم بردمشون خونه مامانم دوباره
وقتی برگشتم رفتم اتاق رختخوابو جمع کنم دیدم دستمال کاغذی که تو پذیرایی بود کنار تخته و کلی دستمالم کنارش استفاده شده
رفتم حمومو مرتب کنم دیدم لباساشو گوشه حموم ول کرده
خدا منو ببخشه حس میکنم خود...ارضایی کرده بچه
نمیدونم چکار کنم کل روتختیو کثیف کرده
دستمالا و اینام هیچی
چکار کنم به مادرم بگم بچرو بفرسته بره پیش پدرشو خالم یا چی
نگرانه بچم ازین سن واقعا اذیت میشه
تروخدا راهنماییم کنین