امروز. از ساعت ۲ ظهر بچه هاشو گذاشته پیشمون خودش رفته دندوناش درست کنه ساعت ده شب اومده
ی بچه دوساله با ی نوزاد سه ماهه
از صبح داریم باهاشون بازی میکنیم شیر خشکش بهش میدادم نمیخورد همش اذیت میکرد انقدر خسته شدم خودش از بیرون اومده شبم حالا اینجا موند
دارم اهنگ گوش میدم میگ قطعش کن حرف میزنم میگ خفه شو میخوام بخوابم
الان برگشته میگ برو واسه من شلوار بیار گفتم برو خودت از کشوم بردار دندونت درد میکنه پات ک سالمه بعد برمیگرده میگه تو هیچ بدرد من نمیخوری در حق من خواهری نکردی بازم کارت میفته فلان
اینبار نیس فقد منو از کلاس زبانم میکشوند بیرون تا بیام بچشو نگه دارم
عقد برادر شوهرش اومد پیشم گفت آرایشم کن سه ساعت وقت گذاشتم روش آخرش های غر میزد چرا اینو اینجوری زدی چرا فلان کردی شبیه پیرزنا شدم بعد من بازم بیخیال شدم دفه بعد عروسی خواهر شوهرش اومد همین بازی رم در آورد
تنها جایی ک خودش بدردم خورده اینه ک زنگ زدم ازش شماره رژشو پرسیدم
در کل حرفش خیلی بهم برخورد