شبی که پدرم فوت شد زنگ زدن بهم گفتم
من تنها بودم همسرم مأموریت بود تنهایی کیلومترها راه رو رفتم مگه جاده تموم میشد
بعد از اون شب من دیگه آدم سابق نشدم یه تیکه از دلم مرده فقط خدا میدونه چی به من گذشت
بهت زده بودم تنها بودم نصف شب شهر غریب میخواستم گریه کنم بعد یادم اومد باید بلند شم راه بیفتم اخخخخخخ