بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
چرا پیدا شد عقیل قایمش کرده بود تو ی سوله پلیسا پیداش کردن بعد عقیل اومد تو سوله پلیسا ریختن سرش عقیل ی نارنجک انداخت کامرانی مرد خودشم زدن مرد . اون یارو مهران غفوریانم پیدا کردن گرفتن هم دست عقیل بود همه چی زیر سر اون بود
زنده بود عقیل قایمش کرده بود . پیداش کردن . بعد نشون داد سه تایی مهیار و ادیب و مامانش خوش و خرم رفتن سفر الکی این همه ادم سر ی کینه اون وکیله که عاشق مامان مهیار بود کشته شدن😑😑😑
تو رووووو خدااااا کتاب بخونید مسواک بزنید****بینهایت زندگی رو دوست دارم و میخوام تا جایی که میشه زندگی کنم. کاش هر چی خاک اموات شما هست بقای عمر من باشه.این فیلم را به عقب برگردان آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین، پلنگی شود که می دود در دشت های دور، آن قدر که عصاها پیاده به جنگل برگردند و پرندگان دوباره بر زمین.نه!به عقب تر برگرد. بگذار خدا دوباره دست هایش را بشوید در آینه بنگرد؛ شاید تصمیم دیگری گرفت.-گروس عبدالملکیان
زنده بود عقیل قایمش کرده بود . پیداش کردن . بعد نشون داد سه تایی مهیار و ادیب و مامانش خوش و خرم رفت ...
فقط موندم عقیل چرا عقلشو داد دست مهران غفوریان
ک تو بیا انتقام بگیر
البته یه چیزی ام هست قدرت کینه خیلی زیاده
ولی کاش نشون میداد غفوریان رو با نسرین حرف میزدن
تو رووووو خدااااا کتاب بخونید مسواک بزنید****بینهایت زندگی رو دوست دارم و میخوام تا جایی که میشه زندگی کنم. کاش هر چی خاک اموات شما هست بقای عمر من باشه.این فیلم را به عقب برگردان آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین، پلنگی شود که می دود در دشت های دور، آن قدر که عصاها پیاده به جنگل برگردند و پرندگان دوباره بر زمین.نه!به عقب تر برگرد. بگذار خدا دوباره دست هایش را بشوید در آینه بنگرد؛ شاید تصمیم دیگری گرفت.-گروس عبدالملکیان
اره فیلمای ایرانی همیشه فیلمو اب می بندن کش میدن اخرش و سریع جمع می کنن خیلی مسخره بود واقعا فیلم بی ...
اره واقعا
تو رووووو خدااااا کتاب بخونید مسواک بزنید****بینهایت زندگی رو دوست دارم و میخوام تا جایی که میشه زندگی کنم. کاش هر چی خاک اموات شما هست بقای عمر من باشه.این فیلم را به عقب برگردان آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین، پلنگی شود که می دود در دشت های دور، آن قدر که عصاها پیاده به جنگل برگردند و پرندگان دوباره بر زمین.نه!به عقب تر برگرد. بگذار خدا دوباره دست هایش را بشوید در آینه بنگرد؛ شاید تصمیم دیگری گرفت.-گروس عبدالملکیان