یه بنده خدایی توی محل ما بود
دختر مستقل و تنها از ظاهر میدیدی میگفتی وای خدا دختر شاغل مستقل مرتب چه دختر خوبی
کلی ام دروغ گفته بود به ما و از ما پول قرض گرفته بود
اولا میگفت یبار ازدواج کردم طلاق گرفتم برای دومین طلاق خانواده طردم کردن و گفتن حق نداری بیای اینجا ماهم دلمون سوخت و گفتیم چه خانواده ای چطور دلشون اومده یبار گفت پول ندارم پول قرض دادیم یعنی انقدر دروغ میگفت و داستان سرایی میکرد همه باور کرده بودن که این چه دختر خوبیه
بعد مدتی یواش یواش دروغاش بیرون افتاد
طلبکار میومد درخونش و فهمیدیم چه دروغایی گفته
خانوادش اومدن خونه ما حتی دیدیم بعله چه آدمای محترمی و با آبرویی هستن
گفت این دیوونه س خودش مقصره دوتا ازدواج قبلش هم مقصر خودش بوده فرار میکرده از خونه شوهرش هیچ جا بند نیست و بعد کلییی گشتن بزور پیداش کردیم
بعد مدتی دیگه صاحب کارش اومد قبلنا توی یه شرکت کار میکرده مثل اینکه گند زده و فرار کرده
هرکس میومد در خونه و پته شو میریخت رو آب فهمیدیم چه دروغای مشترک و بزرگی به همه گفته
اره گول خوردم ازدواج کردم و برای فرار از خانواده و خانواده گفتن حق نداری بیای اینجا بعدا اون مشخص شد هردو ازدواج با دروغ و دغل بوده
یعنی الان که فکر میکنم چه رفتار و دروغایی گفته بود با خودم میگم از دست آدم سالم بر نمیاد آنچنان دروغ و توهم های بزرگی
یعنی بخوام بگم کامل چطور دروغاش فاش شده و چه دروغایی پشماتون میریزه
خلاصه که به من هیچ ربطی نداره زندگی اون خانوم و جدا شدنش ولی با کلی دروغ ازمون پول قرض گرفت و ترحم و ماهم دلمون سوخت
به این نتیجه رسیدم اکثر افرادی که میگن خانواده پشتمون نیستن خودشون مرض دارن