چند ماه پیش
دوست داشتم بمیرم انقد خسته بودم از زندگیم خالم از خودم و همه به هم میخورد شرایطم افتضاح بود
خ و کشی کردم حالم خیلی بده بود باورت میشه از ترس مردن به پسرم گفتم زنگ بزنه مامانم بیاد بعدش هیچی نفهمیدم منگ بودم فقط گریه های خانوادم داغونم کرد
معدم داغون شد
بعد تو بیمارستان با خودم گفتم اون مشکلاتی که فکر میکردم خیلی بزرگن آنقدرها هم بزرگ نبودن که بخوام بخاطرش بمیرم
اینا رو گفتم که بهت بگم شرایط سخت میگذره فقط به خودت متکی باش حتما شرایط درست میشه