یه چیزایی از گذشتش میدونم که خب نمیدونم داداشمم میدونه
نمیتونستم هم به داداشم بگم چون باید بهش توضیح میدادم که از کجا میدونم
بعد خب حالا داداش خودمم اونقدر گذشته خوبی نداشته واسه همین به این موضوع توجه نکردم
یا مثلاً زیادی پروعه ،اینو بگم از شهر دیگس
یه مدت داداشم مریض بود نمیتونست بره دنبالش بیاردش
توقع داشت بابای من بره دنبالش ،با اینکه بابای خودش هم بود میگفت روم نمیشه هر هفته با بابام بیام ( که اونم نمیومد)
بعد منی که دختر بابامم از شهر دانشگاه ها هفته با ماشینای سواری میومدم میرفتم نه با بابام ،این توقع داشت بابام بره دنبالش
دیگه مثلاً وقتی میاد فقط میشینه ، نهایت ظرف بشوره اونم با کمک من اینم همیشه نیس
تو این مدت نهایت یه بار واسه غذا کمک کرده
به خدا دامادمون بیشتر کمک میکنه تا این ،تو خیلی چیزا کمک دست بابامه
در کل ها کار میکنم اصلأ نمیتونم دوستش داشته باشم
از همون اول حس خوبی بهش نداشتم
و خب تو رفتار اصلا نشون نمیدم و باهاش خوبم حتی موقع دعوا بین اون و داداشم طرف اونو میگیرم جوری شده که متاسفانه احساس صمیمیت و راحتی باهام داره که اصلا دوست ندارم اینو
تنها دلیلی که رفتارم باهاش خوبه اینه پس فردا بچه های داداشم از من به عنوان عمه بدشون نیاد