به تختِ جهان تکیه زد پادشاه
دلش تیرهتر شد ز راهِ گناه
به نیرنگِ اهریمن افتاد بند
پدر را فکند از سرِ تاج و بند
چو بوسید دوشِ سیاهش به ناز
دو مارِ هراسان برآمد فراز
ز دردِ دو مارِ سیهکامِ خویش
خورش خواست از مغزِ فرزندِ کیش
جوانان یکییک به خون غلتیدند
دلِ مادران داغدار و بریدهست
جهان شد پر از ناله، پر از خروش
نه داد و نه آیین، نه عقل و نه هوش
در این تیرهروزان، یکی مرد خاست
که نامش به تاریخ آتش ببست
کاوه، که دستش پر از زخم بود
دلش پر ز فریادِ مردم، سرود
درفش از دلِ چرم و از رنج ساخت
جهان را به شور و به جنبش انداخت
فریدونِ فرخ، جوانمردِ پاک
برآمد چو آذر، بر افکند خاک
به زنجیر کرد آن ستمگر نژاد
نه کُشتش، که بندش نهاد
در آن کوه، زندانیِ درد شد
جهان از نفسهای او سرد شد