سه سالم بود مامانم مریض شد باید میرفت یه شهر دیگه
منو گذاشت خونه مامان بزرگم
اونجا عمم اذیتم میکرد، گوشام همون موقع درد میکردن
یادمه تا صبح به بهونه دردِ گوش بخاطر نبود مامانم گریه کردم
الان دوباره همونه
گوشام درد میکنن
اما الان برای نبود پسرِ مردم گریه میکنم
یادمه از اون شب به بعد دیگه نبود مامانم برام عادی شد..
درد داره
ولی میدونم میشه
امشبم صبح میشه.