تصویری روبیکا حرف زدیم بابام گفتم بابا داماد عزیزت گفته بیا مهاجرت کنیم چنان داد و بیدادی راه انداخت گفت یبار دیگه ببینم همچین حرفی زدی دیگه اون رومو می بینی من یدونه دختر دارم همینکه دادم دست تو برو خداتو شکر کن بعد میخوای ببریش غربت ازم دورش کنی همینکه ۵۰۰ کیلومتر دورش کردی بسه فکر کنمممممممممم دیگه شوهرم هیچوقت کلمه مهاجرت رو نیاره از بس ترسیده بود خیلی از بابام حساب میبره😂از اون ور پسرعمو فرصت طلبم نیومد جلو دوربین چون باهاش حرف نمی نیم گفت بگو خودش هرجایی دوست داره بره ما دختر نمیدیم ببره گفتم تو دهنتو ببند حرف نزن بابام آخرش گفت همون موقع که فرار کردی خواستی بری اون ور صدبار مردمو زنده شدم از اینکه ازم دور شی پشت گوشی موقعی که میخواستم گوشیو خاموش کنم و برم برا همیشه نزدیک مرز خیلی صداش لرزید بابت اون کارم بعضیا وقتا از خودم متنفر میشم🥲