ده روز پیش مامانم گفت ببرمش تهران ب بابابزرگم سر بزنه منم شوهرم یه باغ خریده بود گفتم باشه الان املاک کلید و میده میرم اونجارو ببینم بیام بریم ک ساعت ۱رسیدم خونشون گفت نمیخواد دیگه دیره با اینکه میتونستیم تا عصر بریم و برگردیم.فرداش خودش رفت.
دیروزم زنگ زد که بیا بریم مغازه دوستم شلوار بگیرم گفتم مامان صبح مادرشوهرم زنگ زده دعوت کرده که شام برم خونشون ۲۰روزه نرفتم زشته.
گفت باشه خب فردا بریم مغازه
الانم خواهرشوهرم زنگ زد که دارم میام خونتون یه سر گفتم باشه فقط قراره با مامانم برم تا جایی و بیام گفت عب نداره پیش بچه ها میمونم ..دیگه گفتم تا بچه ها خوابن برم مامان و ببرم خریدشو کنه بیام زنگ زدم اماده شه گفت بزار غروب گفتم عروب نمیشه خواهر شوهرم میاد