خسته ام اززندگی بیزارم ولی بایدقوی باشم
امروزچرخ وفلکی اومد درخونمون بچه هاموبردم سوارکردم
نگام افتادبه زیراندازهمسایه توفکررفتم یادمه چقد باذوق خریدم زمانی که ماشین خریدیم ولی نمیدونم همسرم چه بلایی سرش اورد
چقدخوشبخت بودم مادرمم حسادت میکردهمسرم نفهمیدم چطور زندگیموخراب کرد
هیچی رونفهمیدم هیچی رو خدالعنت کنه همسرم مادرشوخاله اشو ازشون متنفرم هرجانشستن گفتن بچمون قدبلند زنش کوتوله است جلوشوهرم هه گفتن حیف شدی خدا هست.......هست جوابشونو بده ...