من در همین جغرافیا به دنیا آمدم؛جایی که آدم زود یاد میگیردکم بخواهدو زود عادت کند.بزرگ شدمبا سختیهایی که آرامآرامجزئی از زندگی شدند؛با گرانی،با ترسهای نگفته،با رویاهایی که اغلببه احتیاط ختم میشدند.سالها بعد مادر شدمو فهمیدم ترس میتواندشکل تازهای بگیرد.دیگر از خودم نمیترسیدم؛از آیندهی پسری میترسیدمکه او هم، مثل من،بیانتخابدر همینجا به دنیا آمده بود.گاهی با خودم فکر میکردمکاش همهچیز آنقدر درست بودکه نه من به رفتن فکر میکردمو نه روزی نگران رفتنِ او میشدم.کاش میتوانستآیندهاش را همینجا بسازدبیدلکندن،بیدوپارگی،بیاجبار.اینها فریاد نبود؛نگرانیِ آرامِ مادری بودکه گذشتهاش را زندگی کردهو دلش میخواستآیندهی فرزندششبیه تکرار همان ترسها نباشد.