داستان از اینجاست که این آقا ایدی اینستاش داد و من دیدم که کلی دختر فالو کرده حالا این خوبه یک سری پیج ها بود رل یابی و خاله و ج تبریز و این چیزا دیدم خدایی وحشت کردم و ریمو کردمش بعد دوباره درخواست فالو داد بهش گفتم تو چرا اینقدر وقیح هستی بعد میگفت مشکل تو الان فالور های منه بعد عصبی شد گفت اصلا بلاکم کن گفتم خودت منو بلاک کن 😂بعد اومد گفت از جونت در میاد و عواقب کارهات می بینی گفتم چطور ؛گفت موکل دارم می زنم بدبختت کنه جدی جدی حالا بدبخت نشم
دخترکی شاد در من می زیست که چونان شاپرک به این سو و آن سو میپرید خیال پرواز داشت با ازدواج اجباری پر از غصه شد بال هایش را چیدن از رویاهایش دست کشید هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد پولک بال هایش ریخت پر پر شد