چند سال پیش قبل ازدواجم ی پسره عاشقم شده بود وضعشم خوب بود خودشم کارش ی جور بود همش کشورای خارجی میرفت و میومد مایه دار بود می گفت بیا ازدواج کنیم من کلا می خوام دیگه برم ی کشوری زندگی کنم باهم بریم ی مدتم باهم دوست بودیم خوبم بودیم اما من طفلکو خیلی اذیت می کردم بعد گفتم نه نمی تونم خانوادمو ول کنم مهاجرت کنم بابام اصلا اجازه نمیده اون بیچارم انقدر اصرار که راضیشون می کنم اما رد کردم خیلیم از دستم ناراحت شد پسر باحالی بود همش الان می گم اگر رفته بودم الان تو خارج داشتم کلی عشق و حال می کردم. همیشه بهم می گفت لگد نزن به بختت😂😂🤦حالا که من فراموشش کردم ولی می گم اگر رفته بودم خارج الان خیلی خوب بود. روانیم بودا
من اینجا رو با تمام بدی و خوبیاش دوست دارم و متاسفانه وابسته به اینجام
کاربر قدیمی. [ هارمونی ] دستهايم را در باغچه مي كارم سبز خواهم شدكوچه اي هست كه در آنجاپسراني كه به من عاشق بودند، هنوزبا همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغربه تبسم هاي معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او راباد با خود بردمن پري كوچك غمگيني را مي شناسم كه در اعماق اقيانوسي مسكن دارد دلش را در يك ني لبك چوبين مي نوازد، آرام، آرام. پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه میمیرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
مهاجرت خیلی خوبه اگر ادمش باشیمن اینجا رو با تمام بدی و خوبیاش دوست دارم و متاسفانه وابسته به اینجام
منم همینو می گفتم بهش حالا اون موقع ها انقدر شرایط بد نبود ولی همش می گفتم بهش من واقعا تهرانو دوست دارم می گفت دیوونه ای والا. ولی من واقعا ادم رفتن و ندیدن خانوادم نیستم مخصوصا بابام