وقتی شونزده سالم بود ازدواج کردم و از همان ابتدا زندگی سخت و پر از خشونت بود. کوچکترین موضوع باعث دعوا و پرخاش میشد و چندین بار مرا کتک زد. هر وقت به او میگفتم که اولویتش نیستم یا رفتارهایش با من درست نیست، مرا تحقیر میکرد و بارها جلوی خانوادهاش بیآبرویم کرد. تحت تاثیر این رفتارها منزوی و افسرده شدم.
شدیداً تحت کنترل مادرش بود و از او میترسید. مادرش ذهن او را شکل داده بود تا خدمت به زن را ننگ بداند. بارها تهدید کرد که اگر بخواهم، زن دیگری میگیرد و بعد از هر دعوا، مرا نزد خانوادههایمان بدنام میکرد.
در جمعها چاپلوس و ظاهرفریب بود و با مردم و فامیلها بسیار مهربان رفتار میکرد، بهطوری که کسی ظلمها و خیانتهایش را نسبت به من نمیدید. برای دیگران پول میداد و کارشان را راه میانداخت، اما هیچگاه برای راضی کردن من تلاشی نمیکرد.
در جمع زنان حرفهای خصوصی مرا مطرح میکرد و روابط صمیمانه و هیز با دیگر زنان داشت، ولی مردم فکر میکردند نیتش پاک است. رفتارهایش باعث شد روح و روانم آسیب ببیند، منزوی و افسرده شوم و حس کنم هیچ حقی ندارم.
بعد از آخرین دعوا ادعا کرد که میخواهد زن بگیرد و آبروی مرا در همه جا برد. حالا نامزد دارد و به آن دختر هفده ساله احترام زیادی میگذارد، در حالی که هیچگاه ارزش مرا ندانست. خستهکننده، کنترلگر، خودخواه، چاپلوس و خیانتکار است و مردم فقط ظاهرش را میبینند، نه ظلم و خیانتش را.
من از او متنفرم، اما مجبورم در خانهاش بمانم و همچنان با فشار و تحقیر زندگی کنم.