یکیو میشناسم خیلی خیلی دروغ میگه و میدونه که من اطلاع دارم از دروغش اما بازم با پررویی زل میزنه تو چشمام دروغش رو میگه نمیتونم باهاش قطع ارتباط کنم از دوره راهنمایی تا الان باهاش دوستم ولی یک سالی میشه خیلی خیلی خالی بند شده امروز یه حرف میزنه فردا همون حرفشو عوض میکنه بعد جالب این جاست وقتی بهش تذکر میدم که تو دیروز یه حرف دیگه زدی با کمال پررویی میگه تو توهمی شدی برو دکتر😐 وقتی اینطوری میگه خوشم میاد یه کف گرگی بزنم تو صورتش دروغش اکثرا راجع به پز دادنه یا میخواد حال منو بگیره...چطور حالشو بگیرم که کوتاه بیاد این هیچ وقت آنقدر خالی بند نبود
منم یه دوست داشتم فابریک،از ۱۵ سالگی تا ۲۸ سالگی،بیخودی دروغ میگفت ،مثلا میگفت خونمون سه تا اتاق خواب داره(در صورتکیه که خونه ی ما هم دو خوابه بود ،حتی خونه اونا بزرگتر و دلباز تر بود)مثلا میگفت من رییس حسابداری هستم در صورتی که شرکت کلا فقط یه حسابدار داشت و کلی چرت و پرت دیگه!منم تا ۲۸ سالگی تحمل کردم اراجیفشو و تمام!والا!اعصاب و روان خودم مهمتره...
داری دوست منو توصیف میکنی من بلاکش کردم خیلی یهویی اعتماد بنفس فوق العاده بالایی نسبت ب خودش داشت در حالی که ی سرو گردن که ن خیلی ازش بالاترم از هر لحاظ چه تحصیلات چه زیبایی چه دارایی بعد اونوقت ب خودش اجازه میداد بهم توهین بکنه
و ناگاه غمی عمیق مرا در اغوش کشید و غرق خودش کرد......!