عزیزم من هنوز عروسی نکردم
اما الان ۲ سالی هست که رفتم یه شهر دیگه و دورم ازشون و وابسته هم بودم بخصوص به مامانم
ببین واقعا اولش سخته هم از دوری هم اینکه مسئولیت های زیادی یهو رو دوش ت قرار میگه
روز های اول زیاد با تلفن حرف میزدم باهاشون و هر روز هم تماس تصویری و الان هم هر ۲ هفته میبینمشون
اما کم کم سعی کردم خودمو وفق بدم ، مثلا هر روز احساسات مو تو ی برگه مبنویشتیم و بجای فکر خیال های منفی سعی میکردم که مثبت فکر کنم
مثلا وقتی باهاشون حرف میزدم از دلتنگی گریه م میگرفت اما با خودم میگفتم که خداروشکر که سالم هستن و همینکه صداشون میشنوم خیلی خوبه
یا روز های اول از این همه مسئولیتی که رو دوشم بود خیلی گله میکردم اما کم کم فهمیدم همه این درد ها بهای رشد و موفقیت منه... حتا کم کم وقتی میدیدم مامان و بابام از اینکه میبینن تنها بچه شون هر طور هست داره از پس زندگیش بر میاد چقدر خوشحال میشن بیشتر امیدوار میشدم و آروم تر میشدم..
عزیزم ازدواج تو به معنی جدا شدن از پدر و مادرت نیست به معنی ساختن زندگی جدیده
به این فکر کن که وقتی خانواده ت ببین تنها دختر شون با همه این مشکل ها چطور داره از پس زندگی و خودش بر میاد چقدر حالشون خوب میشه و چقدر خوشحال میشن
دختر خوب پدر و مادرت از اینکه ببینم دختر شون عروس شده و چقدر دختر شون بزرگ شده لذت میبرن ..
دلتنگی سخته اما اگر یاد بگیری که چطور با وجود تموم این مشکلات بتونی خودتو وفق بدی و زندگی تو بسازی
خیلی از مشکلاتت حل میشه
سعی کن که همیشه مثبت فکر کنی و به اون وجه مثبت زندگیت فکر کنی ..
همیشه به خودت یاد آوری کن که پدر و مادرت از دیدن اینکه تو داری زندگی تو میکنی و چقدر خوب داری مدیریت میکنی و از دیدن حال خوب تو خیلی خوشحال میشن
وقتی که خودت و همسرت در آرامش باشین و خوشحال پدر و مادر و خانواده ت هم از دیدن این آرامش و حال خوب ،ارومن و خوشحال ❤️