میدونید
ترس واقعی رو اون روزی از خودم پیدا کردم که دیگه از نبودن هیچ کس و هیچ چیز واهمه ای نداشتم...
دقیقا همون صبحی که از خواب بیدار شدم و دیدم نبودن همه چیزهایی که فکر می کردم بدون اون ها زندگی کردن برام جزء محالات محسوب می شه هم دیگه برام مهم نیست حتی اینکه خونوادمم منو نخان و من بخام بدون اونا و تنها زندگی کنم برام نارحت کننده نبود... از اون به بعد هر کسی می خواست دیگه کنارم نباشه، برای موندن یا توجیه کردنش تلاشی ن کردم! تنها موندن یا نموندنم دیگه برام مهم نبود و در برابر هیچ رفتنی مقاومت نمی کردم...
درست مثل کسی که یه بلیط یک طرفه گرفته و تصمیم داره به دورترین نقطه ممکن، جایی که هیچ کس دیگه ای نتونه پیداش کنه سفر کنه...
بی تفاوت شدم و "بی تفاوتی" تو زندگی هر کس درست شبیه شعله کشیدن یه آتیش سرد می مونه که بدون این که آدم خودش بفهمه آروم آروم میاد، همه چیز رو خاکستر می کنه و می ره...
نمی دونم دقیقا چی می تونه واسه شعله کشیدن این آتیش سرد جرقه بشه!... یه اتفاق تلخ؟ یا نه بارها صبوری مقابل چند اتفاق آزار دهنده...
چیزی که می دونم اینه که این طوری زندگی کردن خیلی واسه آدم نمی گم قشنگ تر، ولی راحت تره...
مردم به امثال من می گن "بی احساس"! ولی من فقط کسی ام که بین بد و بدتر بد رو انتخاب می کنه...