این داستان برای ۷ ۸سال پیشه ولی مگه یادم میره؟؟؟🫠🫠🫠😅چقدر چندشم میشه از این جمله
تولد دوست صمیمیم بود من از صبح رفتم کمک جون کندم بعد که کیک و بریدن با حال هول هولکی اومد کیکارو تقسیم کرد برای هرکی یه چسه گذاشت کیکو برداشت برد تو یخچال پشمای همه ریخته بود
بعد جالبه چند روز بعد همچین با ذوق گفت
من که کیک تولدمو گذاشتم یخچال هرروز صبح با چایی خوردم کیف کررردم🤮
گدا گشنه
انگار رنگ کیک و ندیده بود منم برای تولدم هم کیک دادم خوردن هم ریختم تو ظرف ببرن خونه مگه چنده حالا یه کیک 🫠🫠🫠 جالبه ندارم نبود