من با همسرم رفتیم کافه از قبل رزرو کرده بودند
من کلا بنشینم تو ماشین گرسنم میشه حتی اگر ده دقیقه قبلش کلی غذا خورده باشم به همین خاطر همیشه تو ماشین وکیفم پر از خوراکی هست
اون روز همسرم اومد دنبالم و من داخل کیفم چیزی نداشتم ته بندی کنم
وقتی که رسیدیم اونجا وقت شام بود ترافیک بود یک کم دیر شد نرسیدیم چیزی بخوریم قبلش غذا سفارش داد من افتاده بودم تو غذاها بدون اینکه به اطرافم توجه کنم فقط میخوردم
همسرم هم محو من شده بود بعد که تمام شد نگاهم بهش افتاد دیدم دست زده زیر چانه با عشق داره بهم نگاه میکنه
عاشق این قضیه هست همیشه برام میگه