بذارن داستانمو اول بهتون بگم
دقیق دو سال پیش تو همچین روزی باهاش اشنا شدم و به مرور باهم رفتیم تو رابطه و تو این مدت سه بار خیانت کرد و بار اخر دوماه طول کشید تا بهش برگشتم
تو این دوماه هر روز پیام میداد و از دلتنگیاش و ارزوهاش میگفت ولی وقتی بهش نزدیک تر شدم یهو گفت بهتره جداشیم چون قرار نیس ازدواج کنیم گفتم چرا نمیتونیم ازدواج کنیم گفت چون خیانت کردم بهت تو زندگیمون مشکل ساز میشه و اینکه خانواده تو خیلی سطح بالاتری نسبت به ما دارن و از اول دوستیمونم نگفتیم که باهم ازدواج کنیم
منم گفتم دوست دارم و حاضر نیستم ازت جداشم تو هم اگه نداشتی چرا این دوماهه اونقدر تلاش کردی برگردم و اون گفت هنوزم دوستت دارم ولی صلاحمون اینه الان من چیکار کنم بچه ها ؟ دارم میمیرم همش تودمو میبرم زیر سوال که چرا اون دوماهه که اونقدر محتاجم بود زودتر نبخشیدمش