دیگه هیییچی بینمون نمونده
همیشه دعوا و بحث داشتیم
بعدش خب برمیگشتیم ب روال زندگی سعی میکردیم فراموش کنیم لاقل ب خاطر بچه
ولی الان حس میکنم دیگه همه چی تموم شد
دیگه هیییییییچ دوست داشتنی و علاقه ای و احترامی و حتی عادت ب بودن بینمون نیس
همه چی تموم شد
تنها نشستم تو اتاقم رو تخت برقا خاموشه
دلم برا بابام تنگ شده کاش شش ماه پیش بود بغلش میکردم
میگفتم بابا هر جا ک میخوای بری منم با خودت ببر
دیکه حوصله دنیا رو ندارم کاریم توش ندارم