من اول سال زندگیم همسایه ی خانواده شوهرم بودم زندگیم گنداب بودهمش دخالتهای اونا ودعوای من وهمسرم چندبارمیخواستیم طلاق بگیریم.به قرآن ازمحلشون که رفتیم یکم دورشدیم کمترمیدیدیمشون زندگیم یواش یواش جون گرفت تاالان بعدسه سال کمترمیبینمشون به آرامش رسیدیم خیلی هم همدیگرودوست داریم خیلی وقته دعواهم نداشتیم خدا وشکر
حال من حال عجیبیست هیچ کسی فکر کسی نیست