مادرشوهرم وانمود میکنه خوبه و خیلی رفتار خوبی داره
ناهار دعوت میکنه منم مجبور میشم برم البته به من نمیگه به پسرش میشه بیا شوهر منم از خجالتش به من میگه بیا
وقتی میرم بی محلی میکنه حرف میزنم تیکه ای جواب میده بهم دستور کار میده
اصلا حال نمیکنم باهاش
ولی با شوهرم خیلی خوب و صمیمی رفتار میکنه که من حرص بخورم و مثلا میگه پسرم منم ببری بازار کار دارم
شوهر خر منم هیچوقت رای اونو به من نداد و همیشه اونو بیشتر از من دوست داره
خسته شدم از این زندگی
دلم نمیخواد پام رو بذارم خونشون