بچه ها
من یکدونه داداش دارم فقط
بعد اون زورگو عه اما من همیشه مراعات میکنم
همیشه هم اون هرچی میخواد با پرویی به دست میاره ولی زندگی من عین بدبخت هاست چون نمیتونم حرمت پدرمو از بین ببرم
علتشم اینکه مادرم فوت کرده هیچکس پشت من نیست
داداشمم روانی عه
با تهدید کردن بابام پولاشو میگیره هیچی برای من نمیومه
الان اون خودش کلیییی پول داره
ولی برای اینکه از پول های خودش استفاده نکنه به بابام گفته مغازه تو بفروش بده من
منم اینجا میخوام دانشگاه شبانه برم خوابگاه خودگردان داره اونجا ،کلی پول لازم دارم ولی هیچکس به من فکر نمیکنه
خواستم برم کار پیدا کنم
یک کافه پیدا کردم استخدامم شدم
وقتی فهمید گفت یا میری انصراف میدی با فردا میام اونجا جلوی همه ابروتو میبرم
موندم چیکار کنم
پس من چی آخه
تو که خودت هیچ وقت منو نمیبینی
همیشه لباسای داداشم عین پولدار هاست من عین بدبخت ها