من خیلی بهش احترام میزارم همیشه
اما دیشب حالم بد بود و داشتم شدیدا گریه میکردم درست تو لحظه ای که انتظار داشتم بغلم کنه همدرد باشیم و حتی فکر میکردم انقد احساس داره که گریه کنه باهام شروع کرد به مسخره کردنم و بهم گفت تو و امثال تو خرابید و ....
یه طوری حرف میزد که انگار اصلا چیزی به نام مغز نداره و سوادی هم نداره و مخش تعطیله
هنوزم از حرفاش فشارم میاد بخدا اگه غریبه اینو میگفت و مادرم نبود در کمترین حالت جوری میزدمش خون بالا بیاره
گفت و گفت و گفت منم عصبی و درحال گریه و پی ام اس
چاک دهنو باز کردم و هرچی تونستم گفتمش اصلا نفهمیدم چیشد دست خودم نبود همون ثانیه ام پشیمون شدما ولی اون سکوت کرد
اما برخلاف بقیه مواقع انقد ازش پر بودم که دلم نمیخواست تو چشاش نگاه کنم و باهاش حرف بزنم حتی
چند بار برگشتم بهش گفتم باورم نمیشه که تو مادر منی من از تو خون دارم جای تاسفه
چون واقعا هم حق داشتم بگم
اما الان قهره و دلم نمیخواد قهر باشه
از طرفی دوست ندارم منت کشی کنم تا مقصر جلوه داده شم انقد که ازش دلم پره
چیکار کنم