تابستونی سه تا از دوستان گاوم اومدن در خونه که بیا تا فلان جا بریم مغازه ی یکی از بچه ها که بهش سر بزنیم
منم لباس پوشیدم نشستم تو ماشین و رفتیم
بعد که رفتیم مغازه اون یکی گفت بریم فلان جا آبمیوه بخوریم همه گفتن باشه
همین جور داشتیم میرفتیم و اینام همش بی دلیل میخندیدن
اونجا بود که فهمیدم این نامردا یه نقشه ای کشیدن!😭
تا اینکه از شهر خارج شدیم گفتم فلانی داری کجا میری که همشون دوباره زدن زیر خنده...🙄
کلا از شهر خارج شدیم و اینا میخندیدن گفتم راه دور نریم سریع باید برگردیم چون فردا صبح باید برم سرکار و کارگرام ببرم....
خلاصه فردا صبح از شمال به کارگرام زنگیدم😅🤣
از این کارا خیلی سر هم در میاریم😁
دوستان نفهم ناباب که میگن یعنی اینا👍😁