یه سوالی دارم ازتون من کلا تو لاک خودم هست زیاد خونه خواهر و برادر نمیرم خونه داداشم اصلا نمیرم خونه خواهرم شاید سالی دو سه بار قبلا خواهرم و عمم میگفتن زن داداشم وقتی خونشون میره زنگ میزنه به فامیلاشون حدود یک ساعت و یک ساعت و نیم حرف میزنه دیگه زیاد با اینا حرف نمیزنه من زیاد توجه نمیکردم میگفتم به من چه ربطی داره امروز اومد خونمون دیدم دوستش زنگ زد شروع کرد به حرف زدن با اون منم براش چایی آوردم دیدم باز حرف میزنه رفتم میوه آوردم دیدم باز حرفش تموم نشد دیگه داشتم خجالت میکشیدم رفتم آشپزخونه خودمو سرگرم کردم دیدم باز داره صحبت میکنه دوباره رفتم الکی به شستن دستشویی و خودمو مشغول نشون دادم باورتون نمیشه ساعت رو نگاه کردم پنج و ربع شد بعد دیدم خواهرش زنگ زد دوباره شروع کرد به حرف زدن با اون و شد ساعت پنج و نیم ،خودش ساعت چهار اومد بعد یک ساعت و نیم که مثلا اومده بود دیدن من با تلفن صحبت کردخخ،بعد که داشت میرفت گفت بیا بهم سر بزن منم گفتم آخه چرا بیام ماشالله تو با تلفن زیاد حرف میزنی من با کی حرف بزنم دیوار رو نگاه کنم حس میکنم ناراحت شد دیگه خداحافظی کرد رفت
من مادریام که روزی خونهاش از صدای بچههاش گرم بود، اما حالا بدون حضور دائمیشون زندگی میکنه.از همسر اولم جدا شدم، حالا در کنار همسر جدیدم مسیر تازهای رو شروع کردم…بچههام رو میبینم، از دیدنشون محروم نیستم— اما درد من، فقط ندیدن نیست…درد من اینه که نمیتونم هر روز، هر لحظه، مادری کنم همونجوری که دلم میخواد.مادری، فقط به اسم و دیدار نیست… به لمس لحظهلحظههاست.و من هنوز مامانم، با تمام جانم.
چشم هایمان را بستیم ، افسارمان را دادیم دست قدرتمندان تا آنها مارا هدایت کنند ، اینکار را هم کردیم چون دیدیم یک گله گوسفند دیگر هم همینکار را کرده ؛ با خود درنگ نکردیم راهی که دارم میروم چیست ، برایمان مهم این بود طرف مقابلمان بلد باشد روضه بخواند ، روضه های سوزناک از اتفاقات جهان ، عقل و تحلیل و منطق و مطالعه بروند به درک سیاه . مکررا در تاریخ همین بودیم ، همین بودنمان هم شد خون دلی که پارسایان از دست ما خوردند و حالا هم دارند میخورند ، آه جگر سوخته ی آنها بر گردن تک تک ماست ، مایی که نمیدانیم از چه حرف میزنیم فقط چنان انسان های درون غار افلاطون به سایه ها مینگریم و گمان میکنیم اینها همان حقیقت اند ؛ جالب است با همان زنجیر های جهل بر سر و گردنمان فریاد دانایی بر سر دیگری بر می آوریم ، حال آنکه نادان ماییم . ای انسان به خود بیا ، آگاهی در جهان مدرن امروز در منجلاب بین دنیای مجازی و حقیقی دارد غرق میشود . آگاهی ، سواد الفبای کلاس اول یا حتی کتاب های سال آخر نیستند که مدرسه مانند لقمه ای آماده نوش جانت کرده باشد؛ تو باید به جستجویش بروی . نگاه کن ! چه چیزی در تمام زمان از خلقت آدم ابوالبشر تا حالی که تو داری این نوشته را میخوانی باعث شده بارها و بارها تاریخ تکرار شود؟باعث شده جوامع بازهم به زوال گرفتار شوند؟ اتحاد ها تجزیه شوند؟ غلبه ی جهل اکثریت بر اقلیت آگاه . همین مسئله باعث سیاهی هایی شد که در کتاب قطور تاریخ میبینیم ، تاریخی که آینه ی گذشتگان شد برای ما و ماهم آینه ای میشویم برای آیندگان . تصویر ما چگونه خواهد بود ؟ تصویری که میدرخشد یا تصویری که کوراندیشی آن را کدر کرده ؟ «ز.گ»
منم بیشتر از این رفتارش ناراحت شدم ولی آخرش حرفمو گفتم بهش
خوب کردی
بی ادبه
من مادریام که روزی خونهاش از صدای بچههاش گرم بود، اما حالا بدون حضور دائمیشون زندگی میکنه.از همسر اولم جدا شدم، حالا در کنار همسر جدیدم مسیر تازهای رو شروع کردم…بچههام رو میبینم، از دیدنشون محروم نیستم— اما درد من، فقط ندیدن نیست…درد من اینه که نمیتونم هر روز، هر لحظه، مادری کنم همونجوری که دلم میخواد.مادری، فقط به اسم و دیدار نیست… به لمس لحظهلحظههاست.و من هنوز مامانم، با تمام جانم.
رفتار زنداداشت زشت و دور از ادب بوده منم تو خونه ی خودم باشم ۲-۳ ساعت با ابجیم تلفنی حرف میزنم ولی جایی باشم میگم بیرونم بعد بهت زنگ میزنم نمیشینم ۳ ساعت به تلفن حرف زدن