من خواهرم با شوهرش شش ماه قبل تو عقد بود با شوهرش گذاشت رفت
بابام بيمارستان مريض بود شوهرش ب من حمله فيزيكي كرد بدون دليلي دايي هامم ريختن سرش دعواي بزرگي شد از من شكايت كرد منم زنگ زده بودم ١١٠ تو حياط بيمارستان ميخواس دس رو من بلند كنه....هيشكي هم محلشون نميده هيچ مراسمي دعوت نميشن چون همه فاميلا ديدن آبروريزي كرد
حالا شش ماه گذشته خواهرم هر روز پدر مادرمو تهديد ميكنه شوهرش پرش ميكنه عين بمب ميتركه
منم كامل قطع رابطه كردم بابام حتي ميخواد زنگ بزنه ب باباش از شهرستان بياد بگه ما اينو نميتونيم تحمل كنيم
امروز مامانم از جايي پرسيد گفتن شوهرش دعاي جدايي گرفته تاهروقت هست دعا اوضاع همينه خواهرم ميگفت قبلا اره دعانويس دارن همشون