با اینکه به خونش تشنم ولی نمیتونم فراموشش کنم خسته شدم دیگه بخدا
تقریبا دوسال باهم بودیم در حد جنون عاشقش بودم ولی اونو هیچوقت مطمئن نشدم چون فقد تو حرف خیلی میگفت تو رفتار کامللللا برعکس بود ولی میگفتم مهم نیس مهم اینه خودم دوسش دارم
الان چندماهه کات کردیم به مرور انقد ازش متنفر شدم که باورتون نمیشه(بخاطر کارایی که باهام کرد) ولی باز نمیدونم بعضی وقتا چم میشه خل میشم دلم میخواد بشینم بهش فک کنم باز آخرش میگم ولی متنفرررم ازش دیگه عشقی که داشتم بدرککک الان حالم ازش بهم میخوره پس بهش فک نکنم بهتره
بعدددد الان دیشبم خوابشو دیدم صبح بیدار شدم تا یه ساعت داشتم به خوابه فک میکردم :) خیلی خوابشو میبینم چیکار کنمممم
(لطفا نگید سرتو گرم کن بهش فک نکنی کسایی که تجربه مشابه داشتن درک میکنن من چه وضعیم)