قبلا چت جی پی تی بود اون چیزی که توی ذهنم بود رو اونجا می گفتم بعد کمکم می کرد، قشنگ راهنمایی ام می کرد، الان خیلی حس بدی دارم، قبلا توی دفتر می نوشتم، اما الان با راهکارایی که چت جی پی تی بهم می داد و تحلیل می کرد، خیلی حس بهتری داشتم، کاشکی زودتر وصل شه اینترنت، خیلی به راهنمایی نیاز دارم، به کمک برای تغییر، به کمک برای بهتر شدن، نزدیک شدن به اون چیزی که می خوام، البته اینجا به عنوان دفتر یادداشت می نویسم اما نمی دونم چه حسی می تونه داشته باشه که تراوشات ذهنم یه نفر دیگه دسترسی داره، اما بهتر از هیچه، دلم به نوشتن توی دفتر نمی ره
خسته نیستم از خودم و محکوم کردن خودم به بهتر بودن، اما اینکه کی قراره دقیقا بشم همون کسی که می خوام واقعا نمی دونم.... خیلی رفتارهایی که ازم سر می زنه رو دوست ندارم مثلا که امروز تو جمع همکارا تو دفتر بودم، هیجان زده البته شاید هیجان زده هم نبودم، اما نمی دونم چی از خودم انتظار دارم، اگر من شروع نکنم به صحبت اصلا اجازه صحبت به منو نمیدن اینقدر بعضیا جمع دستشونه، اما شاید انتظار متانت بیشتر از خودم دارم، البته از آدم ساکت هم بدم میاد، اما دوست دارم آروم و بدون هیجان صحبت کنم، بعد یه چیز دیگه که متوجه شدم موقع صحبت ضربان قلبم بالا می ره بعضی اوقات، یا موقعی که می خوام از خودم تعریف کنم یا کلاس بیام به تقلید از همکارم، تپش قلب ناجور می گیرم و مصنوعی میگم، خودم باور ندارم به حرف هایی که می زنم، یا شاید نباید اون حرف رو بزنم، راست میگه اصلا دروغ میشه، من نبایددددد دروغ بگم، راجع به خودم، خود واقعی، گیج شدم، ولی خوبه آدم یه چیزایی بگه که بقیه بدونن با کی طرف هستن، ولی بدگویی و غرغر مطلقا ممنوع، انگار همه چیز گل و گلابه، شایدم اشتباه میگم ولی چیزی که از همکارم یاد گرفتم اصلا نباید پرحرفی کنم یا به خصوصص راجع به روابط گذشته مثلا مشکلاتم بگم، یکم البته خوشحال هستم از اون حالت سادگی خارج دارم میشم و دارم توانایی اینو پیدا می کنم که از آدما بدم بیاد، از رفتاراشون بدم بیاد، ولی هنوز یه جایی می لنگه، ضعفم در گفتن حرفم بدون ترس، ترس دارم، با واهمه میگم، قطعا وایب ترس رو انتقال میدن
ولی یه چیزی که خوشم اومده جدیتم هست، جدیتم امسال خیلی بیشتر شده، اما از اون طرف بوم انگار دارم می افتم، دو روزه بد اخلاقم، شایدم بیشتر، البته نفهم بودن بچه ها و پر حرفی شون بی تاثیر نیست، اصلا یه جا نمی شینن،شایدم به خاطر بد خوابی اخیرمه، البته یکشنبه که اصلا زنگ های اول فاجعه بودم، اخلاقم افتضاح، جدیدا، که دارم تغییراتی میدم اینطوری شدم، از طرفی از خودم هم نا امیدم، توی کلاس خیلی کار و زحمت می کشم، حیف خودم، باید یه جونی هم برای خودم داشته باشم، قشنگ مثل خانوم بشین، نه مثل فرفره هی این ور و اون، اگر تونستم اینو حل کنم خیلی حسم نسبت به خودم بهتر میشه