خوابیدم صب باید ۶ بیدار میشدم ک خواب موندمو ۶:۳۰ بیدار شدم
عجله ای خودمو با بدبختی رسوندم دانشگاه
وارد شدم پشت سرم درو بستن کسیو راه ندادن
رفتم تو برگه ها رو دادن منم تو ی ساعت فک میکنم هرچی بلد بودم زدم و برگمو تحویل دادمو اومدم بیرون
نتایج اومد رتبم شده بود ۳۰۰۰ کشوری
همه دانشگاهامو شمال زدم
گفتم برم اونجا حال و هوام عوض بشه
یدونه اخرو تهران زدم
همون تهرانم قبول شد و رفتم دانشگاه
روانشناسی خوندم
ترم دو بود یکی از همکلاشیام دختر خالشو اورده بود
ی روز دوستام اومدن بهم گفتن این دختره ازت خوشش میاد
خلاصه ک ب اصرار اونا ما با هم اوکی شدم و بعد ی هفته ارتباطمون تموم شد سر ی موضوع مسخره
گذشت و ی مدت بعد دوباره پیام داد و همو دیدیمو اوکی شدیم دوباره
تا ترم ۶ دانشگاهم با هم بودیم همه چی خوب و خوش
بدون دعوا بدون هیچ مشکلی
ی شب یهو اومد گفت کات کنیم من نمیتونم ادامه بدمو. ...
منم هرچی اصرار کردم ی دلیل بیار هیچی نمیکفت
این رابطه تموم شد
من رفتم توی ی دوره افسردگی حاد
کلا مجازی نداشتم هیچی نزدیک ی سال
حتی از اتاقم بیرون نمیومدم
هشت ماه حتی ارایشگاهم نرفتم
بعد اون مدت هرکی ی چیزی میگفت
از اینکه دعا گرفتن تا...
منم تمام تلاشمو میکردم ک برگرده
خیلی پول دادم به اینو اون ک طلسم با طل کنن و این چیزا
ولی هیچی تغییر نکرد
فقط پولموریختم دور ، همش چرنده
خلاصه ک بعد از دو سال رفتم شاگردی تو بازار
ی سال شاگردی کردم
تو بازار مغازه زدم برا خودم
وضع مالیم خوب بود