2777
2789
عنوان

داستان رندگیم

249 بازدید | 18 پست

سلام اگه فکر میکنید اذیت میشید نخونید

من دیدم اینجا همه مینویسن

منم گفتم بنویسم شاید یکم دلم خالی بشه

من از بچگی به بابام وابسته بودم

پدرم همه کار میکرد اچار فرانسه بود

هر کمکی از دستش برمیومد به همه میکرد

منم کنار دستش بودم همیشه

بجورایی شاگردش بودم از وقتی یادمه

ما بخاطر مشکلات خانوادگی با عموم از شهرستان اومدیم تهران

همه چیزمونو فروختیم اومدیم اینجا

دقیقا ۹ ساله بودم

از اونموقع درسم ضعیف و ضعیف تر شد

توی کامنتا بقیشو مینویسم

°° کاربر آقا  °° ... انجام کار درست هیچوقت اشتباه نیست ...

پدرم راننده پایه یک بود

مدتی توی اداره راه مدتی توی ترمینال و ... کار میکرد

اومدیم اینجا ی مدت راننده قراردادی ارگان دولتی شد و بعد از ی مدت پدرم مجبور شد رانندگی رو بذاره کنار و ی مغازه بزنه

تعمیرگاه بود و منم کنارش بودم

روزای اول ک پدرم فشار زیادی روش بود من کنارش بودم

تو عالم بچگی خودم ی روز پدرم اینقدر فشار روانی روش بود ک جلوی من زد زیر گریه ی جمله گفت فقط تو پا به پام میای

منم فقط سعی میکردی کاری کنم بخنده و گریش تموم بشه

خلاصه ک سخت بود

°° کاربر آقا  °° ... انجام کار درست هیچوقت اشتباه نیست ...

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

چند سالی به سختی گذروندیم ی شب با پدرم رفتیم مغازه دوستش

ی سمساری داشت

ی ماشین کنترلی دیدم گفتم برام میگیری گفت اره

گرفت و تو راه برگشت به خونه بودیم که پارک کرد ماشینو رفت گوشت بخره

منم تو ماشین با همون ماشین کنترلی ک یذره شارژ داشت و بزور عقب جلو میرفت بازی میکردم

یهو یکی کوبید به شیشه ماشین پرسید این اقا باباته

دیدم بابام کنار جوب نشسته ی نگاه به من میکنه ی نگاه سمت خونه

بردیمش بیمارستان گفتن سکته قلبی مغزی کرده

من جلوی درب اورژانس بابامو میدیدم ک تکون میخوره و جون میده

خلاصه ک پدرم فوت شد

°° کاربر آقا  °° ... انجام کار درست هیچوقت اشتباه نیست ...

بعد از چهلم پدرم یه روز داشتم با ماشین بازی میکردم ک مادرم اومد گفت اگه این ماشینو نمیخریدی بابات پول داشت و سکته نمیکرد

گفت تو باباتو کشتی

منم همونجا زدم ماشینو خورد کردم

چند سالی گذشت من درسمو ول کردم رفتم کلاس تعمیرات موبایل سال ۸۸ بود تو اوج شلوغیا اونجا با یکی دوس شدم پسر خوبی بود رفیق شدیم باهم و از طریق من با یکی از دوستام اشنا شد و ازدواج کردن ک اون داستان خودشو داره

مدرکمو گرفتم ی چند سالی رفتم کارگاه نجاری یکی از اقواممون کار کردم

تقریبا سه سال اونجا بودم و از ماه دوم شدم استاد کار ولی حقوقم اندازه ب کارگر بود تو این مدت غیر حضوری دیپلمو گرفتم

بعد سه سال زدم بیرون رفتم شهرستان سوپر مارکت زدم

ی سال اونجا بودم تو اون مدت با ی دختر اشنا شدم

قرار گذاشتیم ک برگردم تهران و کارامو بکنم و برم جلو

برگشتم تهران توی مغازه موبایل فروشی مشغول تعمیر موبایل شدم

ی ماه نگذشته بود ک دختره دیگ جوابمو نداد

خلاصه با هر سختی بود اون دوره گذشت

ی روز یکی از دوستام گفت بیا کنکور بنویسیم گفتم باشه بنویسیم

خلاصه ک گذشتو ی شب پیام داد ک فردا کی میری گفتم کجا گفت فردا کنکوره

منم عجله ای ساعت یازده شب با بدبختی تونستم یجا پیدا کنم کارت ورود به جلسه رو بگیرم

°° کاربر آقا  °° ... انجام کار درست هیچوقت اشتباه نیست ...

خوابیدم صب باید ۶ بیدار میشدم ک خواب موندمو ۶:۳۰ بیدار شدم

عجله ای خودمو با بدبختی رسوندم دانشگاه

وارد شدم پشت سرم درو بستن کسیو راه ندادن

رفتم تو برگه ها رو دادن منم تو ی ساعت فک میکنم هرچی بلد بودم زدم و برگمو تحویل دادمو اومدم بیرون

نتایج اومد رتبم شده بود ۳۰۰۰ کشوری

همه دانشگاهامو شمال زدم

گفتم برم اونجا حال و هوام عوض بشه

یدونه اخرو تهران زدم

همون تهرانم قبول شد و رفتم دانشگاه

روانشناسی خوندم

ترم دو بود یکی از همکلاشیام دختر خالشو اورده بود

ی روز دوستام اومدن بهم گفتن این دختره ازت خوشش میاد

خلاصه ک ب اصرار اونا ما با هم اوکی شدم و بعد ی هفته ارتباطمون تموم شد سر ی موضوع مسخره

گذشت و ی مدت بعد دوباره پیام داد و همو دیدیمو اوکی شدیم دوباره

تا ترم ۶ دانشگاهم با هم بودیم همه چی خوب و خوش

بدون دعوا بدون هیچ مشکلی

ی شب یهو اومد گفت کات کنیم من نمیتونم ادامه بدمو. ...

منم هرچی اصرار کردم ی دلیل بیار هیچی نمیکفت

این رابطه تموم شد

من رفتم توی ی دوره افسردگی حاد

کلا مجازی نداشتم هیچی نزدیک ی سال

حتی از اتاقم بیرون نمیومدم

هشت ماه حتی ارایشگاهم نرفتم

بعد اون مدت هرکی ی چیزی میگفت

از اینکه دعا گرفتن تا...

منم تمام تلاشمو میکردم ک برگرده

خیلی پول دادم به اینو اون ک طلسم با طل کنن و این چیزا

ولی هیچی تغییر نکرد

فقط پولموریختم دور ، همش چرنده

خلاصه ک بعد از دو سال رفتم شاگردی تو بازار

ی سال شاگردی کردم

تو بازار مغازه زدم برا خودم

وضع مالیم خوب بود

°° کاربر آقا  °° ... انجام کار درست هیچوقت اشتباه نیست ...

زد و با موتور تصادف کردم و دو ماه افتادم تو خونه

بعد از دو ماه رفتم بازار هرجا میرفتم ی چک برگشتی میذاشتن جلوم

نزدیک به دو میلیارد چک برگشتی داشتم

هرچی طلا داشتم فروختم ماشینمو فروختم خونمو فروختم موتورمو فروختم وام گرفتم تونستم چکامو جمع کنم

بادمه عید ۱۴۰۲ رو با ۱۷ هزار تومن ته حسابم گذروندم

خونه نشین شدم خسته شده بودم

دوستم منو برد سر فیلمبرداری

منم دیدم بدم نمیاد رفتم برای اموزش

سه ماه اموزش دیدم شدم فیلمبردار

درسمو ترم ۶ دانشگاه دیگ نخوندم

و هنوز ک هنوزه همون فیلمبرداری میکنم

°° کاربر آقا  °° ... انجام کار درست هیچوقت اشتباه نیست ...

کلی اتفاق دیگ افتاده ک حوصلم نمیکشید بگم

مثل فوت شدم برادرزاده سه ماهم ک با دستای خودم بچه سه ماهه رو بردم تا سر خاکش

مثل خدمتم ک دو ماه تو اوج سرما تبریز بودم

و ...

خلاصه ک زندگی با من خیلی بد تا کرد

هرکی هم میرسه میگه چرا ازدواج نمیکنی چرا دوس دختر نداری

نمیدونه چقدر خستم فقط ظاهر با لبخندمو میبینن

فک میکنن خوشحال دارم زندگی میکنم

از بچگی کار کنی

به هرکی تکیه کنی جا خالی کنه

بدون پشتوانه خودتو بکشونی بالا بدون اینکه دستتو جلو کسی دراز کنی

خیلی حسرتا رو به جون بخری ک فقط ظاهرت حفظ بشه

و خیلی چیزای دیگ

من همیشه میگم اینم میگذره ، بدتر از اینام گذشته

ببخشید ک خیلی خلاصه گفتم اما طولانی شد

بعضی از ما پسرا واقعا بیگناه داریم با هزار سختی صبحمونو شب میکنیم

و اینکه ی سریا میان مینویسن ذات مرد فلانه و ... اذیتم میکنه

کاش بشه قضاوت نکنیم

🍀

°° کاربر آقا  °° ... انجام کار درست هیچوقت اشتباه نیست ...
کلی اتفاق دیگ افتاده ک حوصلم نمیکشید بگممثل فوت شدم برادرزاده سه ماهم ک با دستای خودم بچه سه ماهه رو ...

سلام من داستان زندگی شماروخوندم . من ۳۳ سال دارم و سختی های زیادزندگی من . کمترازشمانبودبیشتربود منم حتی مث یه مرد برا غذا و جا و مکان زندگیم زحمت کشیدم

بنظر من مرد و زن نداره

کسی بخواد پاک و شرافتمندانه زندگی کنه باید زحمت زیادی بکشه


متاهل و متعهد💍مرد درخواست دوستی نده 

سلام من داستان زندگی شماروخوندم . من ۳۳ سال دارم و سختی های زیادزندگی من . کمترازشمانبودبیشتربود منم ...

درسته ولی این ازار دهندس ک هرکسی هرچیزی میخواد میگه و ازارت میده

از دوست و اشنا گرفته تا اقوام

من نمیگم ادم خوبی هستم

منم بدیای خودمودارم

بعضی وقتا میشینم فکر میکنم میگم اینقدر سختی کشیدم ک چی

الان هیچ دوست و رفیق صمیمی ای ندارم ک حتی دردودل کنم باهاش

دوست هست ولی نمیشه اعتماد کرد نمیشه سفره دلوباز کرد

هرکی ی چیزی میفهمه همونو پتک میکنه میکوبه تو سرت

ته همه این سختیا چیه واقعا!!!؟؟؟؟؟؟

اصن ارزششو داره !!!!!؟؟؟؟؟

°° کاربر آقا  °° ... انجام کار درست هیچوقت اشتباه نیست ...
درسته ولی این ازار دهندس ک هرکسی هرچیزی میخواد میگه و ازارت میده از دوست و اشنا گرفته تا اقوام من نم ...

درسته

وقتی هدف اصلی زندگی مون پیدابشه دیگه مردد نمیشیم

که ایاارزش داره یانه

هرانسانی درزندگی هدف و رسالتی برعهده داره

اگر برای پیداکردن هدف زندگی خود تلاش کنید

حتما سختی ها را ارزشمندخواهیددید

چون در راستای اون هدف اصلی قرارخواهدگرفت

متاهل و متعهد💍مرد درخواست دوستی نده 

درسته وقتی هدف اصلی زندگی مون پیدابشه دیگه مردد نمیشیم که ایاارزش داره یانههرانسانی درزندگی هدف و رس ...

هدف من ساختن ی زندگی با ی ادم درست بوده و هست

ولی هرکی معرفی میشه میخواد همه چی اماده بره تو کاخ زندگی کنه

اکثر دخترا هیچ درکی از زندگی واقعی ندارن همشون تو فانتزیاشون زندگی میکنن ، فقط دنبال پولن

من تا حالا ندیدم یکی بیاد ک بخواد بسازیم با هم

راستش من خسته شدم و الان واقعا دیگ انگیزه ای ندارم

حس پوچی میکنم گاهی اوقات

باز شما متاهلی ی همدم داری ی بهانه داری برای اینهمه تلاش و سختیت

°° کاربر آقا  °° ... انجام کار درست هیچوقت اشتباه نیست ...
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز