25سالمه یه تجربه خیلی کوتاه عاطفی ناموفق داشتم یعنی دوست بودیم داشتم ولی من نتونستم هنوز نتونستم فراموش کنم
تک فرزندم ،دوستی ندارم ، با کسی در رابطه نیستیم ، سرکار میرم توی یه روستا تو همینجا هم خونه گرفتم تنها زندگی میکنم خوشگلم موقعیت هم حالا تا قبل از اینکه اینجا بیام تهران بودم خیلی داشتم موقعیت خیلی خوب مثلا طرف با لندکروز میومد دنبالم ولی حس میکردم فقط منو برای زیباییم میخوانم و به چشم رابطه بلند مدت نگاه نمیکنن و منم همون دیت رو هم ادامه ندادم فقط برای رابطه جنسی میخواستن مشخص بود
الان خیلی احساس تنهایی دارم بعد از کارم دلم میخواد با یکی حرف بزنم غیر از مامان و بابام دلم میخواد منم مهمونی برم گردش برم ، یه نفر کنارم باشه ولی نیست همیشه تنها بودم الان مدیر یه شرکت خیلی بزرگ داره دایم بهم پیام میده متاهل هم هست ولی جدا از خانواده زندگی میکنه به خاطر کارش هزار بار بهم ابراز علاقه کرده من پس زدم و اصلا هم دلم نمیخواد باهاش وارد رابطه احساسی بشم ولی انقد با تجربه و متخصصه دلم میخواد ازش برای کارم کمک بگیرم و بهشم گفتم من دخترت باشم و بهش هم وابسته شدم انقد که تنهام
چکار کنم توقعم رفته بالا برای ازدواج با توجه ب کیس هایی که برای دوستی جلو میومدن ، غیر از این خواستگار جدی در سطحی که من میخوام هم اصلا ندارم. دیگه تو این روستا هم که اومدم ارتباطم با دنیا قطع شده همون کیس دوستی هم دیگه نیست ، اکسم بهم پیام میده ک برگردیم ولی اونم آدم رابطه پایدار. نیست و بیشتر من آسیب میبینم بعد از 3بار برگشت اونم کمتر از یک ماه هربار و در گیر شدن ذهنی دوساله ی من
چکار کنم ؟من چرا زندگی ندارم