خانواده ی من خیلی عجیبن اصلا درکشون نمیکنم
داداشام انگار دیوونه ان از همه عالم و ادم متنفرن
خود درگیری دارن
مخ مامانم و خوردن
بابام فوت شده خانواده پدری و مادریم اسم و رسم دار هستن و شناخته شده تو منطقه خودمون
ولی نمیدونم خانواده ما چرا اینجوری نه به خانواده پدری رفته نه مادری به قهقرا رفتیم
داداشم مدام تو گوش مامانم غر میزنه
روز و شب ورد زبونش ک ما بدیختیم ما داغونیم
اصن تعادل روحی روانی نداره مامانم میگه بیا شام بخور دعوا راه میندازه سر کوچکترین چیزی قسم میخوره که خودش و میکشه یعنی حالمذاز حرفاش ب هم میخوره حیف که ازش میترسم
بعد نگاه هم نمیکنن کسی بشنوه بی پروا و بی عار شدن
نمیدونم چه مرگشون
بابام شغل اژاد داشته فوت کرده
قبلا وضعش خیلی خوب بوده ولی ورشکست شده
ما فامیل زیلدی نداریم از دو طزف تنها موندیم از طرف پدری فقط بابامون و داشتیم
بدون هیچ دلیل خاصی ارتباطی با هم نداشتیم زیاد تا بابام زنده بود یکم بهتر بود الان اصلا انگار وجود ندارن به حدی که اگه همشون هم بمیرن مهم نیس اگه همه ی ما هم بمیریم برای اونا مهم نیس
اینا ن درس میخونن ن کار میکنن کار هم ک نیس
هر کاری هم نمیکنن درس هم حوصله اشون نمیشه نمیشه رفت خونه مامانم جنگ اعصاب همش