.تنهایی یعنی این سکانس...💔توی قسمتی از فیلم "رستگاری در شائوشنگ"، پیرمردی به اسم بروکس بعد از ۵۰ سال از زندان آزاد شد، برگشت به شهرش ولی هیچی دیگه مثل قبل نبود. این آزادی براش تلختر از زندان بود.چند روز بعد مثل همیشه از خواب بیدار شد، دوش گرفت، بهترین لباسش رو پوشید، عطر مورد علاقهاش رو زد. رو یه چهارپایه رفت و با یه چاقو روی دیوار خونهاش نوشت : بروکس اینجا بود...و خودش رو از سقف همون خونه، برای همیشه رها کرد.بروکس اون جمله رو نوشت چون کسی دیگه نبود بفهمه که "من اینجا بودم..."مثل خیلی از ماها که وسط شلوغترین روزا ته دلمون خالیه و منتظریم یک نفر بیاد، مارو بفهمه، پیشمون بمونه.ما هم اینجاییم.همین حالا.
"میدانستم زهر است، و چشیدم"|تک تک کاربری هایی که توهین میکنند بهم رو یادم میمونه. اگه روم ریپلای زدید و جوابی هم نداشته باشم لایک میکنم اگه هم هیچ واکنشی نشون دادم بدون از همون قماشی😉
والا ما هم انیمه میدیدیم مثل دوست شما نشدیم. سن و سال نداره اگه مشکل ساز شده باید بره دکتر
هیچ چیز کاملا سیاه یا کاملا سفید نیست | در دنیا آسایش و آرامش مطلق وجود ندارد | قرآن معجزه است، شفا و رحمت دارد. اگر بخوانی، اگر بخوانی! | مادر که بشوی دیگر خودت نیستی | خدا غول چراغ جادوی آرزوها نیست، خدا نیروی برتر و فراتر و خالق و مربی ماست، فراتر از تصور. هست حتی اگر دیده نشود و درک نشود. به خودت بستگی دارد چقدر بشناسی و چقدر بهرهمند شوی | بعضی دردها هیچ درمانی ندارد | روزی هرکس مشخص و معین است، چه زیاد تلاش کند چه کم | اینها گزارههاییست که بعد ۲۴ سال ناچیز، فهمیدم و یقین دارم
روزگار همیشه بر یک قرار نمیماند؛ روز و شب دارد، روشنی دارد، تاریکی دارد، کم دارد، بیش دارد، دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده، تمام میشود و بهار میآید.