سلام بچه ها
نمیدونم از کجا شروع کنم حالم بده دیگه واسم مهم نیست که زنده بمونم یا بمیرم ...
توسن هجده سالگی از طرف پسرعموی مادرم خاستگاری شدم خانوادم جواب مثبت دادن با وجود اینکه من بهشون گفتم نمیخامش منم بخاطر ابروی خانوادم و احترام پدر مادرم چیزی نگفتم دو سال نامزد بودیم از روی اجبار گاهی اوقات باهاش تلفنی حرف میزدم و بیرون میرفتم ولی هیچگونه رفتار عاطفی باهاش نداشتم دوسال پیش هم عقد کردیم قبل عقد به نامزدم گفتم به اجبار خانوادم باهاتم و دوست ندارم بیچاره ناراحت شد ولی انقدباهام صحبت کرد تا قانعم کرد گفت الان دوساله نامزدیم و اگه بهم بزنیم خانواده هردومون داغون میشن از طرفی هم حرف مردم انقد گفت تا راضی شدم بخاطر ابروی خانوادم بهم نزنم و بشینم سر سفره عقد
حال بدی بود همه دخترا تو همچین موقعی خوشحالن ولی من تو چشام اشک جمع شده بود عقد کردیم الان تقریبا دوساله که از عقدمون میگذره درکل چهارساله که نامزدیم
تواین مدت خیلی غصه خوردم بطوری ک لاغرشدم و دو سه تا موی سفید رو سرم دیدم حتی مادرمم فهمیده ولی چون نامزدم پسر خوبیه اصلا اجازه نمیده به جداشدن فک کنم
چند وقت پیش دیگه طاقت نیاوردم و دوباره به نامزدم گفتم ک نمیتونم باهات زندگی کنم علاقه ای بهت ندارم اشک ریختم اونم ک دید من خیلی جدیم قبول کرد البته به سختی الان باید یه جوری به پدر مادرم بگم اما نمیدونم چی بگم خیلی استرس دارم میترسم مخالفت کنن
تو رو خدا کمکم کنین