من زندگیم خیلی آشفته و داغونه خیلی حالم خرابه
بعد طلاقشون من با مادرم زندگی می کنم اونم خوشش ازم نمیاد همش میره خونه خواهراش و زیاد پیش من نمیاد حتی باهاش تماس می گیرم بعد ساعت ها جواب میده و کلا باهم خوب نیستیم
من همیشه تنهام نمیدونم هدف خدا از خلقتم چی بوده
بابامم که بی ناموسه رفته بغل زن اشغالی جدیدش حتی نمیگه دخترم کجاست فقط شهوت داشت عین حیوان بچه پس بندازه
من انقدر خوشگل درسخون بودم کلی خواستگار داشتم نزاشت اون موقع ازدواج کنم الانم خودم میلم به ازدواج با هیچکس نمی کشه
اما تنهاییم داره خفه م میکنه یعنی هیچکس ندارم دو کلمه باهاش درد دل کنم
گاهیم میرم پارک و زیارت اما بازم داغونم با زندگیم بلاتکلیفم بهترین سالهای جوونیم بدست پدر مادرم سوخت
خدا چطور این همه عذاب من بیچاره می بینه اما انتقام از والدینم نمی گیره؟