۱.۵ سال پیش از یه خانمی که تو دانشگاه مورد آزار و اذیت قرار گرفته بود دفاع کردم...
چه واقعیت و چه دروغ تا حدودی آزار و اذیت ها کاسته شد...
کمکش کردم به لطف خدا در برخی جاها مشغول بشه و چون با استعداد بود تونست خودش رو از خیلی چیزا جدا کنه و اسم و رسم خوبی به پا کنه...
مشکلاتی داشت و از مردها متنفر بود و تمام سعی من این بود که اذیتش نکنم، گذشت و من علاقهمند شدم ولی پنهان کردم و به خدا سپردم...
شرف من اجازه نمیداد که در قبال چیزی که بخشیدم چیزی طلب کنم، هیچوقت چیزی نخواستم...
بعد از مدتی رفقای من شروع کردن به اذیت کردنش به هر نحوی و حرفایی میزدن که خارج از عرف بود...
من داشتم ادم بدی میشدم و از من فاصله میگرفت ولی میدونست که من هستم براش ولی حس میکرد همه اتفاقات مقصرش منم...
سعی کردم پله به پله حرفای رفقام رو که پشتش چی میگفتن و دلایل نفرتشون ازش رو بهش بگم، چون نمیشد ساکت موند... و من چه فرقی داشتم اونوقت با اونا؟
گذشت و حرفا پخش شد و مقصر من بودم...
سعی میکردم دروغ بگم که هر دو طرف رو از هم فاصله بدم...
آدم فروش نبودم ولی گاها نمیتونستم تحمل کنم که اونا دارن خوب میشن و من بد...
جمع شد و هزاران حرف بهم گفته شد...
کسی واقعیت رو نگفت...
همه چی شد تقصیر من و من شدم عقدهای، دغل باز، آدمفروش، ناحسابی، اختلال شخصیتی و حتی نیت کمک من رو جوری جلوه دادن که انگار فقط برای رابطه بود...
نه به خدا قسم، یه ولای علی قسم... زبانم لال بود...
سه ماه کارم به بیمارستان کشید و هیچکس حالی ازم نپرسید...
الان هم تولدمه ۲۸ دی و هیچکس حتی تبریک هم نکفت...
من آدم بدی شدم و خدا رو دارم...
ولی هنوز هم دعا میکنم و نماز میخونم، نه اینکه برگرده بلکه شاید ورق برگشت...
من دفاع کردم و از دفاع خودم راضی ام...
شاید کسی ندید ولی خدا دید...