نی نی یار برگردون به روال قبل بخدا با باز بودن شش شب به بعد سایت انقلا.ب نمیشه
چشم هایمان را بستیم ، افسارمان را دادیم دست قدرتمندان تا آنها مارا هدایت کنند ، اینکار را هم کردیم چون دیدیم یک گله گوسفند دیگر هم همینکار را کرده ؛ با خود درنگ نکردیم راهی که دارم میروم چیست ، برایمان مهم این بود طرف مقابلمان بلد باشد روضه بخواند ، روضه های سوزناک از اتفاقات جهان ، عقل و تحلیل و منطق و مطالعه بروند به درک سیاه . مکررا در تاریخ همین بودیم ، همین بودنمان هم شد خون دلی که پارسایان از دست ما خوردند و حالا هم دارند میخورند ، آه جگر سوخته ی آنها بر گردن تک تک ماست ، مایی که نمیدانیم از چه حرف میزنیم فقط چنان انسان های درون غار افلاطون به سایه ها مینگریم و گمان میکنیم اینها همان حقیقت اند ؛ جالب است با همان زنجیر های جهل بر سر و گردنمان فریاد دانایی بر سر دیگری بر می آوریم ، حال آنکه نادان ماییم . ای انسان به خود بیا ، آگاهی در جهان مدرن امروز در منجلاب بین دنیای مجازی و حقیقی دارد غرق میشود . آگاهی ، سواد الفبای کلاس اول یا حتی کتاب های سال آخر نیستند که مدرسه مانند لقمه ای آماده نوش جانت کرده باشد؛ تو باید به جستجویش بروی . نگاه کن ! چه چیزی در تمام زمان از خلقت آدم ابوالبشر تا حالی که تو داری این نوشته را میخوانی باعث شده بارها و بارها تاریخ تکرار شود؟باعث شده جوامع بازهم به زوال گرفتار شوند؟ اتحاد ها تجزیه شوند؟ غلبه ی جهل اکثریت بر اقلیت آگاه . همین مسئله باعث سیاهی هایی شد که در کتاب قطور تاریخ میبینیم ، تاریخی که آینه ی گذشتگان شد برای ما و ماهم آینه ای میشویم برای آیندگان . تصویر ما چگونه خواهد بود ؟ تصویری که میدرخشد یا تصویری که کوراندیشی آن را کدر کرده ؟ «ز.گ»
سلام!حال همهی ما خوب است ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويندبا اين همه عمری اگر باقی بودطوری از کنارِ زندگی میگذرم که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد ونه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!تا يادم نرفته است بنويسم حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بودمیدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی ببين انعکاس تبسم روياشبيه شمايل شقايق نيست!راستی خبرت بدهم خواب ديدهام خانهئی خريدهام بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار … هی بخند!بیپرده بگويمت چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شدفردا را به فا💖ل نيک خواهم گرفت دارد همين لحظه يک فوج کبوتر سپيداز فرازِ کوچهی ما میگذردباد بوی نامهای کسان من میدهديادت میآيد رفته بودیخبر از آرامش آسمان بياوری!؟نه ریرا جان نامهام بايد کوتاه باشدساده باشدبی حرفی از ابهام و آينه،از نو برايت مینويسم حال همهی ما خوب است اما تو باور نکن
💜💛به نظرم همه آدما یبار باید تا تهش برن! تا ته اون چیزی که خیلی بهش اصرار دارن! برن و تا جون دارن براش بجنگن! اونقدر که خسته و زخمی برگردن! مهم نیست تهش برنده شن یا بازنده مهم اینه که تهشو دیدن! کسی که تهشو دیده دیگه از هیچی نمیترسه! مدیون دلش نیست که ای کاش میشد.❤️🧡