همیشه اون بچه ای که ملاحظه داره من بودم
اما مادرم بقیه بچه هاشو خیلی بیشتر دوست داره
همیشه از هر کار من یک ایرادی میگیره احترام بهم نمیذاره
بقیه هم میبینن مادرم بهم کنایه میزنه اونها هم یاد میگیرن
هر چی پول و زمین داره میده به خواهر و برادر کوچکترم
فکر میکنه حالیم نیست
اصلا از بچگی تا حالا بخوام بگم دنیا حرف توی دلمه
اما تازگیا اینقدر دلگیر و دلشکسته ام که حتی نمیخوام یادم بیاد وجود داره..
اکثر مشکلات روحیم به خاطر رفتار و کارهای مادرمه
مثلا کباب درست میکنه همه بچه ها رو میگه غیر از من
هیچ دعوایی هم نکردیم یا مشکلی نداریم اما کلا همیشه نادیده میگیره
فقط کاری داشته باشه پولی بخواد یاد من میوفته که الان مدتی است اصلا قبول نمیکنم چون حس حماقت بهم دست میده
بچه من و داداشم هم سن هستن
بارها واسه اون وسایل خریده و واسه بچه من هیچی با اینکه بهش تاکید کردم این دو تا هم سن هستن هر چی واسه اون میخری واسه اینم بگیر چون دوست ندارم بینشون تبعیضی باشه ..
ای کاش بشه بتونم دیگه بهش فکر نکنم و قطع ارتباط کنم
اما نه دوستی دارم نه همسر دلسوزی نه مادر دلسوزی
پدرم هم مرده..