میخوام یکم از وضعیت مادرم باهاتون حرف بزنم لطفا اگه تو شرایط مشابه بودین یا هستین راهنماییم کنید که چکاری میشه کرد که این شرایط حتی اگه نمیشه کاریش کرد تحملش راحتر باشه،
بعد فوت پدر بزرگم ،مادربزرگم از خونه ی خودش فقط یه ساک لباس با خودش آورده و الان دو ساله از صیح تا شب ور دل مامانمه ،مامان بیچارمم 24 ساعت روز رو باید خونه باشه حتی یه بازار نمیتونه بیاد حتی خونه ی من بدون مادربزرکم نمیشه بیاد ،بشدت خودش رو محدود کرده ،از طرفی هم بعد اون همه سال سختی و بدیختی حالا که باید زندگی خودش رو داشته باشه شده خدمتکار مادر بزرگم و دختراش ،هر بار یکی از پنج تا دخترش میرن خونه ی ما به بهونه ی دیدن مامانشون یکی دو شب رو اونجا میمونن که مامانم باید مهمون داریشون رو بکنه ،تازه بدون اطلاع قبلی میان ،با مامانم هماهنگ نمیکنن و اجازه نمیخوان با مادربزرگم هماهنگ میکنن و جالبه بدونید مادربزرگم بدون اهمیت به نظر مامانم با گشاده رویی ازشون استقبال میکنه و بهشون میگه بیاید خونه ی خودتونه 😅 اونا هم دو روز بریز و بپاش و آخرشم خونه ی ترکیده رو تحویل مامانم میدن و میرن ، این از یک طرف از یک طرفم کوچکترین حریم خصوصی مادربزرگم برامون نزاشته ،همه ی جزئیات خونه ی ما رو میبره بیرون به دختراش آمار همه چی رو میده اما کوچکترین چیزی از اونا به ما نمیگه و حتی اگه بهش زنگ میزنن فورا جمع رو ترک میکنه تو هر حالتی که باشه میره اتاقش و درش رو میبده و انجا حرف میزنه ،
بشدتتتتتتت دلم بحال مادرم میسوزه و دارم دیونه میشم چون میبینم چقدرر عذاب میکشه ،
لطفا راهنمایی کنید چکار میتونیم بکنیم