اگر بچه ای داشته باشم قصه یمان را برایش میگویمم غمگین ترین قصه جهان میشود قول میدهم ، میگوییم ک همه ی ما ک همه ی ما بسیاررر حیف بودیم برای این زمان و مکان ... برایش خواهم گفت از دوس داشتن پسری ک فرسنگ ها از او دورم برایش خواهم گفت وقتی نا امید و بی حوصله بودم یهو پیدایش شد او دوست بود ولی دور بود ، او تنها آدمی بود ک حوصله ی حرف زدن با او را داشتم ب او خواهم گفت ک ما دوستان صمیمی هم بودیم و کم کم حس کردم عاشقشم راستش را بخواهید عاشق امید ب زندگیش شدم از خانواده ش دور بود خیلی حمایت مالی نمیشد هم درس میخواند هم کار می کرد ، برایم خنده دار بود ب اصول زیادی معتقد بود هی بهش میگفتم شبیه پیرمردایی... ا