2777
2789

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

ی دختر معمولی از ی خانواده خوب هستم,منظورم به خوشنامی و اصیل بودن هست،خیلی خواستگار داشتم اول بخاطر سرشناس بودن پدرمادرم و دوم بخاطر اجتماعی بودن خودم.معلم ابتدایی هستم وخوب حتی از بین همکارا یا اولیا هم خیلی مورد معرفی شده اما همیشه دلم میخواست عاشق بشم و انصافا با هیچکدوم ب تفاهم نرسیدیم

این وسط پسرداییم هم خواستگاری کرد ک با وجود وضعیت مالی فوق فوق فوق العاده عالیش اما شانس من تیپ و قیافه و شخصیت اصلا ب دلم نبود و نیست .خیلی پسر خوبیه اما خوب سلیقه من نبود

کارش آزاده همزمان چندتا ماشین سنگین داره ک راننده روش کار میکنه.آهن فروشی داره و خرید وفروش تریلی و کامیون و...انواع ماشین سنگین انجام میده و دوتام مکانیکی ماشین سنگین داره ک مکانیکاش و شاگرداش اداره میکنند

اینارو گفتم ک بدونید ب چ دلیل تیپش و شخصیتش بهم نمیخوره،بسیار زیاد شبیه مردهای قدیمی رفتار میکنه خیلی سنتی و درس و کار خانم براش ارزشی نداره

معلمی که نامزد ی نظامی شده❤️

منم ظاهری شباهت خیلی زیادی به مرحوم آزاده نامداری دارم

و حجابم همیشه مانتو عبایی و روسری قواره دار و چادر عربی دارم از ۹سالگی اینطور بودم تاالان

خلاصه منو زنداداش این پسرداییم خیلی باهم رابطه خوبی داریم،درسته۱۵سال ازم بزرگتره اما ی دوست خوبه واسم و در جریان عشق برادرشوهرش به من و جواب منفی و قاطع من بود


پارسال همین عروس داییم دخترش ازدواج کرد و مراسم ازدواجش رو شهرستان گرفتن(عروس داییم شهرستانی هست و دخترش با فامیل مادریش ازدواج کرده)و همه ما دعوت شدیم شهرستان

تو جاده پدرم حوصله رانندگی نداره و من رانندگی میکردم فاصله تقریبا۶ساعت بود و این وسط چقدر پسرداییم تابلوبازی درآورد و مدام پشت ماشین ما بود و چندبار همه ایستادیم تا میوه یا چای بخوریم علنی میگفت اگر خسته شدید بیشتر استراحت کنیم

و همه میدونستن مخاطب اصلیش منم

حدود۱۰ ماشین بودیم

معلمی که نامزد ی نظامی شده❤️

رسیدیم و چقدر استقبال گرمی ازمون شد و من چقدر لذت بردم از خونه های ویلایی و اب و هوای تمیز وفضای مهربونی ک اونجا بود

قرار بود با جهیزیه چیدن عروس و حنابندون و عروسی حدود ۴روز تا یک هفته اونجا باشیم

بخاطر همین رفتیم خونه باغ پدر همین عروس داییم(یعنی پدربزرگ عروس)و همه گفتیم هروعده مثلا یک نفر بعهده بگیره

خیلییی عالی بود همه چیز

فقط اینکه گاهی حس سنگینی نگاه پسرداییم اذیتم میکرد اما اهمیت نمیدادم ک متوجه بشه واسم مهم نیست

معلمی که نامزد ی نظامی شده❤️

من خیلی اهل بزن برقص و شلوغی نیستم مامانبزرگم پاش درد میکرد

ی روز ک همه رفتن جهیزیه عروس رو ببینن و ی مراسم سنتی داشتن همه رفتن اما منو مادربزرگم تنها موندیم خونه باغ


درزدن و من وقتی در و باز کردم ،کسی رو ک نباید دیدم❤️

نمیخوام بگم خوشگل یا خوشتیپ یاچی ک باعث شد من اینجوری خودمو شکست خورده ببینم ،اما بقول خودش اونم همین حس رو داشته،برادر عروس داییم بود ک واس منو مادربززگم میوه و شیرینی و غذا آورده بود.ایشون شهر دیگه کار میکنه و صبح رسیده بوده و موقع نهار گفتن واس مادربزرگ نهار ببرین خونه باغ و اصلا منو اون تا اون لحظه همو ندیدیم

معلمی که نامزد ی نظامی شده❤️

خلاصه من سعی کردم خیلی عادی احوالپرسی کنم و گفت نمیدونسته منم هستم تعجب کرد ک چطور من نرفتم وقتی گفتم خیلی اهل شلوغی و این مراسمات نیستم گفت چ جالب چون منم فرار کردم از جمع اقوام

خلاصه تشکر کردیم و بعد از احوالپرسیش با مامانبزرگم رفت

اما دل منو باخودش برد

چقدر خوش صحبت.چقدر متین و آقا،چقدر با ادب،چقدر باشخصیت

من تمام فکرم این بود خدایا چرا شانس من اینطوریه،چرا باید این آدم برادر عروس داییم باشه،همونی ک از علاقه برادرشوهرش ب من خبرداره و حتما ب برادرش میگه

معلمی که نامزد ی نظامی شده❤️

بهرحال این چندروز ما چندبار همو دیدیم و خیلیا ک تو شرایط من بودن میفهمن چی میگم حس و حال و مدل نگاه و طرز تعارف کردنش اصرارش واس بیشتر موندن ماها وخیلی چیزای دیگ باعث میشد بیشتر بهش علاقمند بشم

و این بین پسرداییم هم متوجه شد و دیگه ناراحتی مامانم رو میفهمیدم ک فقط میگفت کاری نکن آبروریزی بشه،و منم میگفتم من چکار کردم؟پسرداداش شما مسخره بازی و تابلوکاری میکنه ک ی بچه هم بفهمه

اصلا من چکاره ی اونم ک اخم میکنه وقتی کسی بمن تعارف میکنه

معلمی که نامزد ی نظامی شده❤️

اقوام تصمیم گرفتن حالا ک بعد سالها باهم جمع شدیم ی سفر کوتاه شمال بریم بعضیا بخاطر مرخصی کاریشون مجبور شدن برگردن و بقیه ک بارنشسته یا شغل ازاد بودن موافق بودن ک ی سفر هرچند یکی دوروزه بریم

این وسط برادرعروس داییم(اسمش و میذارم سعید)گفت اوناهم بیان،خانوادش خیلی آشکارا گفتن چ عجب اقاسعید افتخار دادین برای اولین بار همراه ما باشی و اینقدر کار کار نکنی،اونم گفت مرخصی داره و من میفهمیدم بخاطر من داره میاد

معلمی که نامزد ی نظامی شده❤️

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز