با کسی در حال اشنایی ام ،انقد به دلایل شرایط رو هر دوتامون فشاره
قرار بود چندماهه پیش رابطه جدی بشه با خانواده ها که با این احوال نمیشه......
من از ناراحتیامگفتم یهو دیدم بغضش ترکید ،این پسر تا نیم ساعت داشت اشک میریخت و میگف من احساس ناکافی بودن میکنم اینطوری و عمیقا دلم نمیخواد تو رو اذیت کنم،از مادرش گفت که فوت شده از سختیاش ک کشیده،قبلا ام ک فهمید مریض شدم و یبارم خواستم کات کنم ارومگریه میکرد ک من نفهمم یا تلفنو قطع میکرد ولی دیشب دیگ نتونست و قسم میخورد نمیخوام ترحم بخرم یا مظلوم نمایی کنم
حالا من نمیدونم از این به بعد سر هرچیزی که ناراحت میشم چطور باید باهاش صحبت کنم؟ قبلا خیلی منطقی بود ولی الان...از طرفی ام نمیدونم ممکنه اسک تمساح باشه