مدام توی این چندین سال بهم خیانت میشد مچشو که میگرفتم به هزار ترفند میپیچوند و کولی بازی در میاورد و بهم میگفت تو مریض توهم پارانوییدی
حدود یکسال بازیاشو تحمل کردم ولی خیلی داغون شدم هم با کاراش هم با حرفاش ک دستکاری روانی میکرد بعدشم یه روز بی دلیل دعوامون شدو دیگه همه چیو تموم کردیم حضوری هیچوقت از بعد اون دیگه پی شو نگرفتم.. ارزشم برام مهم تر بود نهایت 8 9 ماه درد کشیدم، بعد انقدر تراپی رفتم به خودم عشق ورزیدم دیگه براش عزاداری نکردم
تا حدود یکسال کمتر هم بعد از موو آن یه صحنه هایی از اون بلاهایی که سرم اورده بود توی ذهنم پلی میشد و عذاب میکشیدم ولی الان 2 سال گذشته عالی عالیم
و جالبیش اینجاست که 5 ۶ سال باهم بودیم من فقط خاطره های زهرمارش یادمه هیچ چیز خوبی یادم نیست یجوری پاک شده انگار اصلا نداشتیم