کتاب نازنین داستایوفسکی رو خوندم،بی نظیر بود
فکر نمیکردم نویسندهای که تخصصش کتابای جنایی فلسفی باشه بتونه همچین عاشقانهای رو بسازه
بخشی از کتاب:
بله،تمام افکارش را خواندم.کل وجودم لرزید و پاهایم سست شد.جلوش زانو زدم.بله، به پایش افتادم.از جا پرید،اما من با قدرت فوقالعاده هر دو دستش را گرفتم و نشاندمش.
این جا بود که به ناامیدیام پی بردم و عمیقا درکش کردم!
اما باور کنید شور و اشتیاق چنان وحشی و بی افسار در دلم میجوشید که فکر می کردم هر آن ممکن است جانم در برود.در اوج سرمستی و سعادت پاهایش را بوسیدم.
بله،من خوشبخت بودم،احساس سعادت بی حد و پایان میکردم،آن هم درست وقتی که کاملا میدانستم در بن بست نا امیدی اسیرم!