متن زیاده و برای خودم نوشتم اگر حس. میکنین زیاده نخونین.
دوست داشتم ی متن اماده کپی کنم و بزارم و بعد دیدم هیچی بهترازاین نیست حس و حال خودمو بگم
امروز تولدمه دارم میرم توی 27سال
وقتی 25ساله شدم ترسیدم گفتم نزدیک 30 میشم و فلان بالاخره ترس از سن همجا هست
اما الان تو نقطه ایم ک ترسم ریخته و هروز. و هرسال حس کامل تر شدن دارم و بیشتر کارای قبل مادر و پدرم ک بچگی در حقم کردن و من معترض بودم رورمیفهمم
هروز ک میگذره حس میکنم چقد گذشته احمق بودم و خیلی چیزارو زود فهمیدم و انجام دادم مبادا از بقیه عقب باشم یا مثلا قرار بود کاپ افتخار بدن بمن
خیلی اشتباه کردم خیلی درس گرفتم
من ازاون دسته ادمایی بودم ک میگفتن بیشترازسنش میفهمه و این صحبتا درصورتیک من فقط کنجکاو بودم و تنها و پیش فعال
حس افسردگی منو میخورد چون ارتباط خاصی باکسی نداشتم و زندگی من خلاصه توی مدرسه و خونه و اخرهفته ها خونه مادربزرگم شده بود
و همین کنجکاوی زندگی منو عوض کرد و خیلی اذیت شدم
من دوست داشتم برم کلاس رزمی دوست دارم بنویسم یا هرچیزدیگ اما مادرم میخاست من برم کلاس قران.. قران رو دوست داشتم و اسون بود واسم ولی واقعاااا اصلا انرژی منو تخلیه نمیکرد و برام هیجان نداشت یچیز پیش پا افتاده بود
من افسردگی داشتم ولی کسی درک نمیکرد طبق معمول تمام خانواده ها میگفتن چرا افسردگی داری تو بچه ای چیزی نمیفهمی افسردگی. چیه چرا بری دکتر مگ ما چی کم گذاشتیم
ولی من درونم حسش میکردم اون تاریکی رو اون حس بد رو
از 10سالگی افسردگی من شروع شد درست زمانی ک تو دفتر خاطرات پسرخالم فهمیدم من جایگزین دخترعمش بعنوان عشقش شدم و چون تو فامیل ازهمه بهترم انتخابم کرده نه از سر عشق
اونروز خیلی ترسیدم خیلی دلم ریخت چون واقعا خصوصیات کراش زدن یا عشق رو نداشت و واقعا بچه و بی لیاقت بود
گفتم یچیز از رو بچگی نوشته و تمام میشه
تااینک زمزمه های حرف خالم شروع شد و من خاستگاری کرد گفت بچن بزرگ میشن چندسال نامزد بمونن و فلان
خدامیدونه منه درونگرای خجالتی ک حالتای افسردگی داشتم و توی دنیای مخملی خودم بودم چ ضربه ها ازاین خاستگاری و فشار مادرم نخوردم
مادرم میگفت قبول کن چون خودش درد عروس شدن بین غریبه هارو کشیده بود ولی خب من واقعا هیچ حسی ب پسرخالم نداشتم و دوست داشتم پیشرفت کنم
خلاصه بیخیال این قصه سردراز داشت ولی شروع افسردگی شدیدم ازاینجا بود و بی ارتباطی با بقیه
مادرم با خالم بیرون میرفت منو نمیبرد گاها دخترای خالمم بودن و... تنها موجود اضافی جمع و بیرون رفتن من بودم
منم خو گرفتم با کتابا و نوشتن بطوریک تو مدرسه تو هردوره ای بودم چ معلم و چ دانش اموز میگفتن نویسنده میشی ولی خب سرنوشت چیزدیگ واسم خواب دیده بود
خلاصه مرور خاطرات برام خیلیییی دردناکه ولی من ازاون بچه درونگرا و خجالتی گذشتم و الان کسی هستم ک دیگ خودمو اذیت نمیکنم و دوره افسردگی رو پایان دادم و فهمیدم عشق تمام زندگی نیست و عشق اولت شاید ب ثمر نرسه فهمیدم عقل مهمتره تو رابطه تا قلب و ووو...
فهمیدم هردوستی دوست نیست... خیلی چیزا فهمیدم و درد داشت تا فهمیدم چ شبا ک نخوابیدم و گریه کردم کاش بجای اینک ب ی بچه بگیم بیشتراز سنت میفهمی بفهمیم درد کجاس و درمانش کنیم این جمله بیشتر دروغ و هندونه زیر بغل دادنه هیچ بچه ای ببشترنمیفهمه
منه 27ساله الان میفهمم هیچی بارم نبود
منه 27ساله الان میفهمم ک خود 10سالم چقد اشتباه شروع کرد و پایان داد
همچی ب وقتش میفهمی و اتفاق میوفته هیچی برات زود چیده نشده هیچی
زندگی خیلی پیچیده ترازاونیه ک بخای الگوشو حدس بزنی
هیچ جادو و دست پنهانی نجاتت نمیده
در روز های سخت و درد فقط خودتی و خودت
اون دختر و پسر تو اینه ک میبینی تنها کسیه ک دستشو دراز میکنه
گاهی باید اون ورژن دختراینه ای رو شکست بدی تا بشی ی ادم دیگ
فقط اینو بدونید کسی یهو عوض نمیشه
کسی یهو کنارنمیکشه
کسی یهو دوستیشو با کسی بهم نمیزنه
هیچ یهویی وجود نداره همش زمینه داره همش یچیزی داره ک نمیدونین پس کسیو اذیت نکنین با چراهای بی پایان
شاید یکروزی نوشتم و نوشتم و نوشتم تا خالی شدم ولی خب سختمه درد رو انتقال بدم ب کاغذ سختمه با درد مخاطب جذب کنم زندگی من سراسر درده ولی من یادگرفتم با دردام زندگی کنم چقد له شدم و خورد شدم چقد فکرخودکشی داشتم چقد چیزای ک حقم نبود سرم اومد و چقد دستم بی نمکه
ولی من الان دراوج تنهایی خنثی ام دیگ ترس ازدست دادن ندارم دیگ دلهره ندارم و اشوب نیستم
ی ادم سالمم ک میتونم زندگی کنم درست
میتونم تصمیمات درست بگیرم و درست فکرکنم و همینم خوشحالم میکنه ک مثل قبل نیستم.