بابام قبل فوتش یه اتفاق عجیب براش افتاد ک هنوز من و مامانم موندیم تو ای قضیه
اخرای عمرش ک البته جوون هم بود بدهی زیاد دور وبرش بود به هرررر دری میزد نمیشد
من میفهمیدم چقد سختی بخودش میده بخاطر ما
منم دانشجو ازاد
خیلی تو فکر بود بدجوری تحت فشار بود یه هفته قبل از فوتش تو زمستون بود بارون شدید میود شب با مامانم میرن داروخونه
تو راه برگشت کف خیابون یه زن و یه پسر بچه دست میگیرن جلو ماشین که بابام سوارشون کنه
بابام سوارشون میکنه
مامانم برمیگرده عقب میبینه زن و بچه خیس نیستن
چترم نداشتن
خانومه یه سکه از جیبش در میاره میده به بابام میگه اینقد غصه نخور مشکلت به زودیه زود حل میشه سبک میشی عین ابر
بعد همونجا میگه نگه دار پیاده میشم
یه هفته بعدش بابام فوت کرد
سکه رو مامانم برداشت
هنوز تا هنوزه نمیدونیم این سکه مال کجاست