2777
2789
عنوان

عقد در اتوبوس

290 بازدید | 14 پست



اتوبوسی از لاهیجان به اصفهان در حرکت بود. وقتی اتوبوس از ایستگاه راه افتاد، پیرمردی که در صندلی جلو نشسته و لباسهای بسیار فاخری بر تن داشت، از جای خود بلند شد و خطاب به مسافران گفت:


«برادران و خواهرانم! من گدا یا نیازمند نیستم. خداوند مرا به نعمتهایش نوازیده است؛ اما همسرم مدتی پیش بر اثر بیماری به دیار باقی شتافت. چند روز بعد ، کارخانهام آتش گرفت. من در کار صادرات و واردات هستم؛ تمام سرمایهی آمادهام سوخت و خاکستر شد. مدتی گذشت تا اینکه دچار حملهی قلبی شدم. وقتی خویشاوندان دیدند روزهای سختیبرای من آغاز شده، ارتباطشان را با من قطع کردند. پزشکان هم شانس چندانی برای زندهماندنم ندادهاند.


این دختر جوان من ، وارثی نخواهد داشت، و بیم آن دارم که پس از مرگم کسی دامن عفت او را بدرد و بیپناه بماند. همین اندوه مرا از پا انداخته است.»


در این هنگام پیرمرد به گریه افتاد. دختر جوانی که کنار او نشسته بود برخاست، پدر را تکیه داد و دوباره روی صندلی نشاند.


ناگهان مردی از صندلیهای عقب بلند شد و گفت:


«من دو پسر دارم؛ یکی دکتر است و ازدواج کرده. دومی، همین جوانی است که پیش روی این آقا نشسته و مهندس است و برایش دنبال همسر میگردم. از این بزرگوار درخواست میکنم دخترشان را به عقد این پسر من درآورند. قول میدهم این دختر هرگز نبود پدرش را احساس نکند.»


پسر جوان نیز از جا برخاست و گفت: «من این وصلت را میپذیرم.»


در این میان، یکی از روحانیونِ حاضر در اتوبوس بلند شد و گفت:


«این سفر چه سفر مبارکی است! انجام عملی مقدس مانند نکاح، آنهم در سفر؛ مگر از این چه بهتر میتواند باشد؟ اگر کسی اعتراضی ندارد، من صیغهٔ عقد را جاری میکنم.»


همه گفتند: «ماشاءالله، سبحانالله، الحمدلله...»

و روحانی عقد را جاری کرد.


سپس مرد دیگری برخاست و گفت:


«من برای خانوادهام شیرینی خریده بودم، اما حالا که شاهد چنین کار مبارکی هستم، بهتر است همینجا میان همه تقسیم کنم.»


رو به پدر عروس کرد و ادامه داد:


پدر عروس به راننده گفت: «راننده جان، لطفاً پنج دقیقهای جایی نگه دار تا همه شیرینی بخوریم و دهانمان شیرین شود.»


راننده گفت: «چشم، باباجان.»


پس از نماز مغرب، وقتی هوا تاریک شد، پدر عروس از راننده خواست اتوبوس را نگه دارد. همهٔ مسافران پیاده شدند و شروع به خوردن ،،شیرینی ،،کردند.


پس از خوردن شیرینی، همه خوابشان برد. وقتی راننده و کمکراننده از خواب بیدار شدند، ساعت هشت صبح روز بعد بود؛ اما عروس و داماد، دو پدرشان، آن روحانی، و مردی که شیرینی پخش کرده بود، دیگر در اتوبوس نبودند.


نهتنها آنها دیده نشدند ، بلکه هیچ مسافری ساعت، زنجیر، پول یا هیچ وسیلهای همراه خود نداشت.


آن شش نفر یک گروه حرفهای سارق بودند که همهٔ مسافران را بهطور کامل غارت کرده بودند!🤔

اومدم بگم چه داستان مزخرفی تا آخرش رسیدم چه دزدی باحالی 💔😔😂😂😂

تو دنیای مهران غفوریان ها بهرام افشار باش❤🌱رهاکن زندگی میتونه بی نهایت پرده بشمره❤🫀🫂🦋عرب ملک غزه فلسطین کجا ؟هزاران چو لبنان و این و آن فدای یک خشت ایران زمین 🦋

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

😂😂😂😂 اومدم بگم تو مسیر در حال حرکت نمیتونستن شیرینی بخورن که رسیدم به آخر داستان 🤦 واقعی بود یا داستان کوتاه یا چی ؟!

فاصله اجتماعی را رعایت کنید! ازآدم مشکوک به ویروس ۲ متر؛از آدم دروغگو ۱۰ متر،ازآدم ریاکار ۱۰۰ متر                  ازآدم متعصب ۱۰۰۰ متر،ازآدم حسود ۱۰/۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ متر 🤦

نه عزیزم یه جایی خوندم

جالب بود و البته روایتی آشنا 👍🖐️

فاصله اجتماعی را رعایت کنید! ازآدم مشکوک به ویروس ۲ متر؛از آدم دروغگو ۱۰ متر،ازآدم ریاکار ۱۰۰ متر                  ازآدم متعصب ۱۰۰۰ متر،ازآدم حسود ۱۰/۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ متر 🤦

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز